عقد و عهد


و ما پیوند دهندگانیم . 
تا چه پیوند دهیم .
و در هر عقدی پیوندیست بین چیزی با چیزی . 
لیکن مشاهده کن که چه پیوند میزنیم .
و از دل هر پیوند زایشیست . و آن زایش ، خود بی وقفه زایشی نو در بر دارد .

و گاهی آنچه پیوند داده ایم ، گویی خود به مسیر خود برود ، چنان از ما دور 

میشود که هرچه از پی آن میدویم که دستی بر سر و رویش کشیم ، تنها به 

نفس نفس می افتیم و . . . چیزی دستمان را نمیگیرد. 

پس در همین ابتدا باید به عقدها توجهی بیشتر کرد و به پیوند هایی که 

میدهیم . و اینک سلام . سلام پیوندیست و حال نگاه . نگاه پیوندیست و 

بودن . بودن پیوندیست و در پس هر کدام عقدی و عهدی در حد اجزای عهد 

و عقد !! . و ما چه بد عهد و بد عقد و بد پیمانیم و چه عهد شکن و چه 

بی مبالات . که چه پیوند ها پدید آورده ایم . 

نماز عهدیست و در هر عهدی پیوندی نهفته . و دوستی عهدیست و در هر 

عهدی پیوندی نهفته . 

و وای از آن روز که زمان و مکان به شهادت برخیزند و ما عهد شکنان تاریخ 

باشیم که صحنه ها تکرار پذیرند . چه بسیار عهد ها که بسته شد . و چه 

بسیار عهد ها که شکسته شد . و ما آیا حاضریم ؟ 

حاضر!! چه کلام عجیبی . 
و هر سحر  ، عقدی بود و عهدی . تا چه چیزی را به چه چیزی عقد کرده 

باشیم . تا چه پیوندی بر قرار کرده باشیم .


حال شاهد



ما شاهدیم . ما شاهدیم به آنچه در هستی رخ میدهد . و هر کدام از منظری 

به نظاره نشسته ایم . یادت هست ؟ روزی را که باید به شهادت بر خیزی به 

یاد داری ؟ آن روز که از تو بخواهند شهادت دهی . و هر کسی آن چیزی را 

شهادت خواهد داد که مشاهده کرده است و تو چه مشاهده کرده ای که 

شهادت دهی . و آیا شاهد می تواند که آنچه ندیده است بیان کند ؟ اگر شاهد 

شهادت دروغ دهد که مشاهده گری خود را زیر سوال برده . پسشاهد شهادت 

خواهد داد و چیزی نخواهد بود جز آنچه مشاهده کرده . پس آیا میتوان بگوییم 

که شاهد همان چیزیست که مشاهده کرده است ؟ یا کیفیت شاهد با همان 

چیزی تعریف میشود که مشاهده میکند ؟ پس چه را به نظاره نشسته ای 

از منظره های هستی تا بدانی که چه هستی و در چه حالی که حال وصف 

عجیبیست . حال را چگونه دریافتن نیز . لیکن چگونه با حال بودن و چگونه 

از حال گفتن و چگونه حال را شناختن . از حال خود با خبری؟ حالت چطور 

است ؟ و از حال گفتن ها و شنیدن ها . لیکن ما از حال خود بی خبریم . 

چرا که حال خود را به نظاره ننشسته ایم. برای همینست که شهادت 

دهنده ی خوبی از حال خود نیستیم . چرا که روزی خواهند پرسید چه 

آورده ای . و نه اینکه چه بوده ای . و چیزی نخواهیم بود جز آنچه شهادت 

خواهیم داد و آنکه از حال خود بی خبر است چه را در حال خود به نظاره 

نشسته است ؟ پس چه گم کرده حالیم و از حال خود بی خبر . و آنکه از 

حال خود بی خبر است بار خود را چگونه به دوش کشد چه رسد به باری 

از دیگران . و من چه شهادت میدهم . پس شهید همان راهم . و هر کس 

شهدی خواهد نوشید به همان شیرینی و حلاوت که خود ساخته است و 

خود پرداخته است .

در کدامین نقطه به ناظری نشسته ایم . تمرین مشاهده میکنیم . اما دردی 

دوا نشده است . تمرین مشاهده میکنیم اما گرهی نگشوده ایم . تمرین 

مشاهده میکنیم اما . . . 

بر کدامین منظر به مشاهده نشسته ام که از هستی چیزی داشته باشم 

برای شهادت دادن . روزی که بگویند هرکس آن چیزیست که شاهد ان بوده 

من چه هست م؟ نفرت ؟ کینه ؟ دورویی ؟ نفاق ؟ حسرت ؟ حسرت ؟ 

بغض ؟ حسرت ؟

میهمانی الهی

__ میهمانی الهی .

داشته هایت برای خودت . آن را که به اشتراک گذاشته ای بگو . شنیده هایت 

برای خودت . حتی ، حتی دیده هایت هم برای خودت . که چه ؟ به چه کار 

می آید ؟ از دل این شنیده ها و دیده ها چه به بار نشسته است ؟ چه چیز 

جاری میشود .؟ اثر . از اثر بگو . اثر کجاست . و ادمی آمده است که اثری به 

جا بگذارد . با من از اثر بگو . و اثر خود زبان است و بیان . و اثر خود به کلام 

می آید . و دیگر نیاز به هیچ تقلایی نیست .و تو خود ، اثری . و هر انچه تویی 

اثر توست و نه آنچه کلام توست و نه انچه زبان توست . پس تا چه میدانی و 

از کجا و تا چه حد ؟ هستی را چه سود که چشم انتظار یک نگه محبت آمیز 

توست . هستی را چه سود که در انتظار یک بله ی جانانه نشسته است . 


داشته هایت برای خودت . بگو چه به اشتراک گذاشته ای . با من از داشته ها 

نگو . این سفره ایست و بر سر سفره نشستن بنای به اشتراک گذاشتن است . 

و هر کس هر انچه دارد بر سر سفره ی دل میگذارد تا همگان بهره مند شوند 

و ما قانون سفره را سال های سال است که به فراموشی سپرده ایم . سفره 

از داشته ها نمیگوید . سفره از برابری میگوید . سفره از اشتراک میگوید . 

سفره سخنی از بالا و پایین ندارد . سفره قانونی دارد که هرکس هرچه دارد 

را چه کم و چه زیاد بگذارد وسط . و وقتی گذاشت دیگر دل به داده ها نبندد . 

چشمش ندود . لقمه ها را نشمارد . و قانون سفره بلعیدن داشته های هم 

نبود . قانون سفره به اشتراک گذاشتن ها بود . و وعده داد که هرجا چنین 

شود برکت من جاریست . نور می بارد . عشق می بارد . و من میزبان خواهم 

بود . و من جاری خواهم کرد و من به بار خواهم اورد و من به بار خواهم نشاند . 

و قانون سفره قانون برابری بود . یادت هست ؟ و من دچار کدامین تضادم که 

در این سفره ی بی پایان دل بسته ام به داشته ای یا شنیده ای یا تجربه ای 

یا درکی یا ... ؟ و من کجای این سفره ، خود را بالا میبینم که کفران نعمتم 

سر به ثریا میبرد . کجای این سفره نشسته ام که حتی کلامی برای اشتراک 

ندارم ؟ کجا ؟ کجا ؟ و من ؟ تنها من ؟ اسیر این من ها و بودن ها . این من . 

این من ...


لحظه هایی پیش روست که گویی این سفره ی همیشه پهن و این نعمت 

همیشه جاری را به گوش خلق فریاد میزنند . . . شاید در گوش من هم 

فرو رود . دعا کنید . . .