رهایی
عجب است که این هیولای هولناک ، از میان بودن های بی شمار ، فریاد
بی امان خواستن های بی پایانش را در گوشهایم نعره میزند و هر لحظه
چنگال بی امان اسارتش را در تنم فرو میکند . گویی آنقدر بزرگ شده است
که گاهی هیبت حیرت انگیزش به وحشتم می اندازد . گاهی عجیب سلطه ی
بی پایانش را به رخ میکشد و هر چقدر هم که قربانی تقدیم این بت مغرور
کنی بیشتر طلب میکند .
این هیولای هولناک ، این من ، از خودخواهی بی امانش میگوید و از لذت های
بی پایانش . از حقارت هایی که سعادت می انگاردشان و من هر بار که از این
نقطه ، از زیر دستهای عظیمش به زندگی نگریسته ام ، تنها التماس دیده ام
و خواهش . دوندگی بوده و نرسیدن های پیاپی . که عجیب سیری ناپذیر است
و هر روز طرحی تازه برای این ناله ها در دست دارد . و چه سرگرمی مضحکی
میشود این نقشه های شوم .
اینبار که چشمهایم را بر روزمرگی ها میبندم ، از نقطه ای دیگر به این بازی
هر روزه نگاه میکنم . از نقطه ای دیگر خارج از احاطه ی دست های این سیطره
موحش . از دید هر ذره ای خارج از این میدان سلطه . از دید یک ناظر . از دید
یک شاهد . و گسترده میشوم به وسعت بودن هستی و هرچه این بودن وسعت
میگیرد ، این موجود و هولناکیش هردو کوچک و کوچکتر میشوند . یا شاید بتوان
گفت حقیر تر . و من به این مسیر ادامه میدهم . وسیع تر و وسیع تر و وسیع تر
و هر چه وسعت این شاهدی بیشتر و بیشتر و بیشتر میشود هیولای بودنم
بیشتر تبدیل میشود به گوشه ای کوچک از مجموعه ای عظیم که روی سطح
خاک راه میرود ، میخورد ، میپوشد ، میبیند ، میشنود و . . .
و فکر میکنم به واقعیت که بازگردم چقدر اسیر این منی هستم که بی اندازه
نا آرامم میکند . اسماعیل هایم را به خاطر می آورم که سلاح سهمگین این
من هولناکند . ترس هایم را به یاد می آورم که چقدر زانوانم را در مقابل این
رقیب همیشه مغرور سست میکنند . و می اندیشم که باید همه ی اینها را
زمین گذاشت . همه ی اینها را . . .
رزمی نو آغاز میشود .
گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند ؟ گفتا به چشم هرچه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب میکند لبت گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه ی دهنت خود که برد راه ؟ گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند *
*حافظ
. . .