سطح آب را که نگاه میکنی ، با خود می اندیشی این یک قایق کوچک است که با هر موج 

این سو و ان سو میرود . فکر میکنی تلاطم بی پایان دریا آخر روزی کمر این قایق کوچک

را از وسط خواهد شکست . گاهی به این سادگی که می اندیشی فکر میکنی همه چیز

با این هراس ها عجین شده است . با این ترس های هر روزه ی شکستن قایق و غرق

شدن در بی کرانه ی دریا . و چه بی پایان است این دریا . ولی صبر کن ! به یاد داری ؟

به یاد داری روزی را که چگونه تلاطم بی پایان دریای نیل بر سبدی کوچک هیچ اثر نکرد ؟

و سبد که انگار منشا عشقی بی پایان بود بر بستر مطمئن رود تجلی رحمتی بی پایان

بود . و دستی که انگار آرام آرام تن لطیف موجودی نیازمند را چنان نوازش میکرد که خنده

از لبانش ربوده نشود !! باور کن . قایق امن عشق او را پناهی است که نه تنها موجی

بر آن اثر ندارد که هیچ موجی حتی قصد شکستن آن نیز نمیکند . مگر نشنیدی صدای

ما رایت الی جمیلا را ؟ این قایق در وحدتی باور نکردنی از میان این امواج عبور خواهد کرد و به

دور دست ها خواهد پیوست . جایی که خورشید تو را در آغوش خواهد گرفت . و او را جز

عشق چیزی نیست . و آیا جز آغوش پر مهر محبوب پناه امنی میتوان جست ؟ باور کن

امن ترین پناه همین جاست که می بینی . لطافت این بازی همینست . به این سو و

انسو می اندازد و اخر در دل خویش میگیرد . و این را باور کن . باید از دریا بود . از دریا

که باشی دیگر چیزی برای ترسیدن نیست . کجا دیده ای بخشی از دریا از دریا بترسد .

باید گستردگی را به وسعت هستی دید . باید پیوستگی را ادراک کرد . آنوقت فریاد

انا الحق که سر داد همه مبهوت نگاه میکنند و حیرت زده و کمی نیز وحشت زده که چه

شده است . هر چه میخواهند ار دریا بیرونش بکشند نمیشود . کجای دریا را باید کم

کرد که از دریا جدا شود . و شیر خواره اش را اگر بگیری چیزی از دریا کم میشود ؟ و

پسرش را ؟ و برادر را ؟ صدای هل من ناصر همه را به سوی دریا ی عشق او می خواند

که بی پایان باشید . با ظرف آبی به جان دریا افتادن که چه ؟ کجا را می خواهی خالی

کنی ؟ بس است . کمی هم دل به دریا بزن . کمی هم خود را در زلالی عشق بشوی .

با شمشیر های زهر آلود هرچه بر فرق دریا بکوبی اثر نمیکند . تنها صدایی که خواهی

شنید قسم به رستگاریست . دل به دریا باید زد . طناب که می اندازند جسم را میکشند .

دریا بردنی نیست . دریا را . . .