خودنویس
یکی بود ، یکی نبود
کوچ کرد تا بی انتهای دل _ دستهایش را بر افق های دور بست – با خود قرار
گذاشت رهایی نباشد تا دوست اجازت فرماید !! چشم ها خسته و ملول از
بی خوابی های پیاپی بر تنگنای حادثه بنشسته بود که چه خواهد شد ! صدایی
گفت : چه میکنی ؟ گفت :تقلا . گفت مگر از تو تقلا خواستند ؟ گفت : نمی دانم .
گفت : دیگر چه میکنی ؟ پاسخ داد : اصرار . گفت : تو را اصرار خواستند ؟ گفت :
نمیدانم ! گفت : دیگر چه ؟ دیگر چه میکنی ؟ گفت : با این حساب دیگر هیچ .
هر انچه کنم بر وادی غلط باشد پس باشد که دیگر از خود هیچ نکنم . پاسخ آمد :
آری . همین ! هیچ ! در این دیار هیچ تو ، همچون همه چیزست و هرچه تو هیچ تر
عظیم تر !! آری . توان تو در نتیجه اثر ندارد ! حال چه میکنی ؟ برخیز ! طناب ها از دل
برگیر و بر طلب های پیایپی انداز که از اندازه برون نشود .!!
واگویه
آی دل . غمخانه ای بودی که نگاهی آبادت کرد ! حال تویی و صدایی آشنا . چرا
اینقدر غریبی می کنی ؟ این همان صداست ! یعنی تا این حد نا آشنا شده ؟
چرا نغمه های پیاپی بر تو اثر نمیکند ؟ دچار تکرار مشو ! تکرار بندیست که بر جان
می تنند و حیات را زایل می کنند ! تو در میانه ی راهی هستی که ایستادن نا به
هنگام هلاکی سخت است . از خانه ای خارج شده ای و هنوز به خانه ای نو داخل
نشده ای . این میان حسرت ها و اه ها بسیار دارد . دریاب خود را ! دریاب !!!
ترس
صادقانه بگویم . آستین بالا داده ام که از صحنه ی دلم خط بزنم . که را ؟ سوال عجیبی
می پرسی ! یعنی می خواهی بگویی نمی دانی ؟ تو نمی دانی ؟ تو که خط به خط
و واو به واو این بازی بی پایان را به میل خود دستخوش خوش خرامی های خود میکنی
و جان مرا به اسارت می کشی ؟ تو را میخواهم خط بزنم . تو را !! تو را !!
. . .