خواب
خوابم می آید . دلم یک خواب آرام و لذت بخش می خواهد . چشم هایم را
که میبندم به خواب عمیقی میروم و وارد رویا میشوم . خواب میبینم آسمان
به زمین نزدیک شده . آنقدر که با هر پرش میتوان به ابر ها رسید و شاید حتی
به ستاره ها . روی ابر ها بازی کرد و بعد از همان بالا به آرامی پایین پرید . ولی
اینبار آسمان به زمین اینقدر ها هم نزدیک نباشد . اتفاقا دوست دارم اینبار
آسمان از زمین خیلی هم دور باشد . اینقدر دور که این مسافت مثلا یک روز
تمام طول بکشد و همینطور که پایین می آیم از کنار همه چیز عبور کنم . از
کنار هواپیماها . از کنار ابر ها . از کنار بادکنک گازی هایی که همینطور بالا و
بالاتر میروند . از کنار پرنده هایی که اوج میگیرند . حالا دیگر خیلی نزدیک شده ام .
یعنی دقیقا از وقتی پرنده ها را دیده ام . دیگر معلوم است که حسابی به زمین
نزدیک شده ام . تمام تنم را هیجانی وصف ناشدنی فرا گرفته است . چیزی
بیشتر از هیجان وقتی که توانستم روی ابرها بپرم . چیزی بیشتر از هیجان
وقتی که دختر بچه ی 5 ساله ای دستانش را دور گردنت حلقه میکند و می گوید :
دوستت دارم . و من هیجان زده ام . خوشحالم . ساختمان های بلند و آسمان
خراش ها بدجور خود نمایی میکنند . و من از اینها میترسم . من از این چیزهایی
که ابعاد بشر را متر میکند میترسم . غصه ام میگیرد . انگار که اینها تعیین کننده ی
مرزهای حقیقی انسانیت باشند و من باید برای اثبات بودنم به دربهای بسته شان
هی بکوبم . هی بکوبم و بعد یک نفر متر بدست بیرون بیاید و محیط و قطر و شعاع
و ارتفاع و ابعاد مرا حساب کند تا بخواهد بگوید حق دارم باشم یا نه . و من از این
متنفرم . حالا دیگر خیلی نزدیک شده ام . چیزی به زمین نمانده . هیجان به سر حد
خود رسیده است . فکر میکنم اینقدر به زمین نزدیک شده ام که تا به حال خود را
اینقدر صمیمی و نزدیک حس نکرده ام . پاهایم را پس از سقوطی یک روزه روی
زمین میگذارم .خیلی محکم فرود می آیم . طوری که زمین میلرزد . تمام زمین
شروع میکند به لرزیدن . خیلی شدید میلرزد و من از بس محکم به زمین خورده ام
که پاهایم تا زانو در زمین فرو میرود و انگار من خود زمین باشم من هم میلرزم .
اصلا این خود من هستم که دارم زمین را میلرزانم و عجب کار لذت بخشیست .
با تمام قوا به این کار ادامه میدهم . به دور و برم نگاه میکنم . تمام ساختمان های
بلند اطرافم مثل ژله های رنگارنگ از این سو به آن سو میروند و من محکم و استوار
ایستاده ام و به بزرگی و عظمت خودم مینگرم . به این همه گستردگی . . . من
خود زمین شده ام .
تذکر نوشت :
آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .
کوتاه نوشت :
دنبال کلید چراغ میگشتم وقتی از روشنایی میگفتی .
. . .