ببار
اول نوشت :
تنها در این بنای فروریزان
نشسته ام به ناله و زاری
هر لحظه گیج و مشوش
باید ببارد آسمان من
آی آسمان ببار
آری ببار بر تن خشکیده ی زمان
وآنجا نشسته
پیر و شکسته
خمود و زار
مردی ملول و مانده به ره
نا امیدوار
با این سخن
گویی دمیده اند به جانش حضور نو
با هر توان ز حنجره فریاد میزند .
آمین . ببار .
من ز تو میخواهم ای زمان
آمین ببار .
ببار
.......................................
باران به سان سیل خروشانی
شسته است شهر و خانه و آبادی و مرا
با خویش می برد
وان پیرمرد خسته ی آمین گوی شهر
فریاد میزند
فریاد میزند . . .
کوتاه نوشت :
تصویرت را که از دیوار دلم پایین میکشم تمام اتاق یکصدا فریاد میزند : دروغگو .
درد دل :
اغلب به تو که نگاه میکنم در خودم هیجانی تازه میابم اما اینبار ترسی تازه یافتم .
گمانم که دیگر داری بزرگ میشوی .
پی نوشت :
پرواز کن . رها شو از این ابعاد . اندازه های تو خیلی فراتر از این طول و عرض
و ارتفاع هاست .
. . .