دفتر خاطرات

 

دلخون نوشت :

خاکستری تیره / نه آبی / بنفش هم

اصلا علاقه ای به رنگ ها نداشتم

من از همان زمان که تو از خانه رفته ای

یک خار هم به کاغذ تازه نکاشتم

انگار روی نقش زمان قاب تو شکست

دستی به صورتم زدم و برنداشتم

 

کوتاه نوشت :

۱ - شکوفه ها که می شکفند به این می اندیشم که چه خواهد شد

وقتی می پژمرند و فرو می ریزند . شکوفه ها که فرو میریزند دیگر چیزی

برای اندیشیدن ندارم .

۲ - دفتر خاطرات بودنت را هرچه بیشتر پاک میکنم رد پای وسیع حضورت

بیشتر بهت زده ام میکند .  

 

                                                                               . . .

 

آدمخوار

__ آدمخوار __

 

 

     دروازه ها رو که بستن دیگه واقعا تو قلعه جا نبود مردم وحشتزده مثل مور و ملخ

 ریخته بودن تو .همه فقط فکر این بودن که فرار کنن کسی نقد رو  ول نمیکنه نسیه

 رو بچسبه . جون مهمتره برای همین توی اون لحظه کسی فکر شیکم مردم و نیروی

 دفاعی و این چیزای پیش پا افتاده نبود. قلعه و دیواراش از زور جمعیت داشت از داخل

 منفجر میشد تا از بیرون .

        

        چند هفته زمان کافی بود برای تموم شدن کل آذوقه و تموم چیزایی که توی

شرایط عادی به تف و لعنت مردم هم نمی ارزه . بعد از 3  ماه فقط آدم ها بودن و

آدم  ها . یه نسل کشی اساسی از خر و اسب و گاو گرفته تا سگ و گربه به راه

افتاد . فقط  آدم های گرسنه مونده بودن و جسد هایی که یه جوری باید از شرشون

خلاص شد . یا  باید خاکشون کرد یا سوزوند یا ریخت بیرون قلعه و یا . . .

 

       آدم ها شروع کردند به خوردن مرده های خودشون یواش یواش آذوقه ی سرباز ها

هم ته کشید تنها برتری اونها نسبت به بقیه قدرت مدیریت گروه بود . در این بین حاکم

و خانوادش با ذخیره ی یه چیزایی هنوز داشتند حفظ  آبرو میکردند و امیدوار بودند تا

شاید یه چاره ای پیدا بشه . سرباز ها هم حالا به سرکردگی یکی از فرمانده ها  

رودربایستی رو گذاشتن کنار و مرده های جوون تر یا اونایی رو که تو درگیری مردن

 رو سوا میکنن برای خودشون . به عبارتی تیکه ی خوشمزه ی گوشت رو برای

 خودشون بر میدارن . این روند تا ماه ششم به جایی میرسه که دیگه ضعیفا هم

نسلشون منقرض میشه یعنی اونایی میمونن که معمولا تو درگیری ها پیروزن یا

جسد ها رو زودتر گیر آوردن .

 

        اون که باید میمرد خیلی وقت پیش مرده . پس حالا ابتکار های جدید شروع

میشه سرباز ها به عنوان یه گروه مقتدر با فرماندشون . یه گروه از لات و لوت ها به

 سرکردگی گنده لات شهر دوره می افتند و هرکی رو حال میکنند نشون و بعد هم . . .

 

       9 ماه گذشته و فقط خانواده ی حاکم توی قصر اصلی داره حفظ آبرو میکنه و

امیدواره تا یه فرجی بشه . دیگه واسه همه جاافتاده که توی دو تا گروه هستند . یا

شکارچی یا طعمه و از دست هیچ کسی هم مقاومت بر نمیاد . فقط دو تا گروه هستند

که با هم درگیر نمیشن بقیه هم یا میشن جاسوس یا میشن فراری که بالاخره عاقبت

هر دو  گروه یه چیزه . زمان میگذره و کار به جایی میرسه که دیگه از شکار خبری نیست

و فقط شکارچی مونده . پس حالا باید چی کار کرد ؟

 

          خوب معلومه درگیری برای بقا بین شکارچی ها آغاز میشه . زمان میگذره و از

طرفین توی این جنگهای فرسایشی جز چند تا سرباز و چند تا هم از گروه لات و لوت ها

کسی باقی نمیمونه .تازه اینجاست که مردم و سرباز ها که تا دیروز جرات نزدیک شدن

به قصر حاکم رو هم نداشتند به این فکر میفتند که اونجا واقعا چه خبره . در اصلی رو که

باز میکنن چیزی جز چند تا جمجمه آدم و تکه های استخوان و همون بوی خون آشنا

نمیبینند تا اینکه توی آشپزخانه چند تا شبه انسان رو با صورتی پر از خون روی جسد

پادشاه مشغول گاز  زدن پیدا میکنند .

 

خانواده ی پادشاه هنوز هم امیدوارند که شاید فرجی بشه و از جایی کمکی بیاد .

 

                               ................................................

 

پ . ن : میلاد با سعادت پرچمدار عدالت ، مولود کعبه ، مظهر علم و عزت

و سخاوت و شجاعت ، حضرت امیر المومنین علی (ع) بر همه ی شیعیان

و عاشقان و همچنین بر همه ی مردان و پدران این سرزمین مبارک باد .

 

 

                                                                                       . . .

  

امداد های غیبی

دل نوشت :  

رفتی ، پریدی و ، دل من را پرانده ای

اما تنم میان قفس جای مانده است

دل عاشق رهایی از بند گشته لیک

یک گام را دویده دگر پای مانده است

 

پر میکشی به اوج و من از دور با نگاه

پرواز بی بهانه ی تو گشته حسرتم

وقتی تو بال میزنی و دور می شوی

باور پذیر تر شده ام توی غربتم .

 

( حسن شیرعلی    ۲۹/۱۲/۸۷ )

 

کوتاه نوشت  :

دندانها زرد ، چشم ها قرمز ، دستها زخمی ، لب ها خون آلود ،  تمام

زیبایی را یکجا داری !!!!!!!!!!!!!

 

خواهش نامه  :

لطفا کنج دلت یه جا هم به من بده . چیز زیادی نمی خوام . همون دو خوابه

باشه و مبله کفایتمو می کنه . برای غذا و سرویس نظافت هم باهات هماهنگ

می کنم . حله ؟ بنویسم ؟

 

پ . ن :   بالاخره اون اتفاق نامیمون به هر زور و ضربی که بود رخ داد . والا ما

از هفته پیش خیالمون جمع بود که دیگه امکان نداره استقلال رنگ قهرمانی

رو هم ببینه . بعد هی دلمون بشکن می شد و قند توش آب می شد که دیگه

بعد بازی آخر چه بکنیم و اینا . ولی خب قضیه ی همون ابر و باد و مه و خورشید

و فلک و بلکم ذوب آهن و نشانه های غیبی و امداد های ماورایی و غیره شد

که . . . بماند . بعد اینکه ما هم کلی الان هی ماچمون کردن بعد بهمون شیرینی

دادن که چقدر تلخ بود و هی از گلو پایین نمی رفت . مخصوصا اون چهارمیش که

روش پرتقال داشت . البته اگه کسی فکر کرد من طی یه حرکت انسان دوستانه

و ورزشی می خوام این قهرمانی رو به استقال تبریک بگم کور خونده . عمرا از این

خبرا نیست . ولی خب بعضی وقتا تو زندگی شرایطی پیش میاد که آدم باید برای

جلوگیری از ضایع شدن سوت بزنه . سکه است دیگه . یه بار این روش میاد . یه بار

اون روش . ولی انصافا هرچی شد ما که تهش تو جدول دو رقمی نشدیم . اوهوم .

 

                                                                                            . . .