__ آدمخوار __
دروازه ها رو که بستن دیگه واقعا تو قلعه جا نبود مردم وحشتزده مثل مور و ملخ
ریخته بودن تو .همه فقط فکر این بودن که فرار کنن کسی نقد رو ول نمیکنه نسیه
رو بچسبه . جون مهمتره برای همین توی اون لحظه کسی فکر شیکم مردم و نیروی
دفاعی و این چیزای پیش پا افتاده نبود. قلعه و دیواراش از زور جمعیت داشت از داخل
منفجر میشد تا از بیرون .
چند هفته زمان کافی بود برای تموم شدن کل آذوقه و تموم چیزایی که توی
شرایط عادی به تف و لعنت مردم هم نمی ارزه . بعد از 3 ماه فقط آدم ها بودن و
آدم ها . یه نسل کشی اساسی از خر و اسب و گاو گرفته تا سگ و گربه به راه
افتاد . فقط آدم های گرسنه مونده بودن و جسد هایی که یه جوری باید از شرشون
خلاص شد . یا باید خاکشون کرد یا سوزوند یا ریخت بیرون قلعه و یا . . .
آدم ها شروع کردند به خوردن مرده های خودشون یواش یواش آذوقه ی سرباز ها
هم ته کشید تنها برتری اونها نسبت به بقیه قدرت مدیریت گروه بود . در این بین حاکم
و خانوادش با ذخیره ی یه چیزایی هنوز داشتند حفظ آبرو میکردند و امیدوار بودند تا
شاید یه چاره ای پیدا بشه . سرباز ها هم حالا به سرکردگی یکی از فرمانده ها
رودربایستی رو گذاشتن کنار و مرده های جوون تر یا اونایی رو که تو درگیری مردن
رو سوا میکنن برای خودشون . به عبارتی تیکه ی خوشمزه ی گوشت رو برای
خودشون بر میدارن . این روند تا ماه ششم به جایی میرسه که دیگه ضعیفا هم
نسلشون منقرض میشه یعنی اونایی میمونن که معمولا تو درگیری ها پیروزن یا
جسد ها رو زودتر گیر آوردن .
اون که باید میمرد خیلی وقت پیش مرده . پس حالا ابتکار های جدید شروع
میشه سرباز ها به عنوان یه گروه مقتدر با فرماندشون . یه گروه از لات و لوت ها به
سرکردگی گنده لات شهر دوره می افتند و هرکی رو حال میکنند نشون و بعد هم . . .
9 ماه گذشته و فقط خانواده ی حاکم توی قصر اصلی داره حفظ آبرو میکنه و
امیدواره تا یه فرجی بشه . دیگه واسه همه جاافتاده که توی دو تا گروه هستند . یا
شکارچی یا طعمه و از دست هیچ کسی هم مقاومت بر نمیاد . فقط دو تا گروه هستند
که با هم درگیر نمیشن بقیه هم یا میشن جاسوس یا میشن فراری که بالاخره عاقبت
هر دو گروه یه چیزه . زمان میگذره و کار به جایی میرسه که دیگه از شکار خبری نیست
و فقط شکارچی مونده . پس حالا باید چی کار کرد ؟
خوب معلومه درگیری برای بقا بین شکارچی ها آغاز میشه . زمان میگذره و از
طرفین توی این جنگهای فرسایشی جز چند تا سرباز و چند تا هم از گروه لات و لوت ها
کسی باقی نمیمونه .تازه اینجاست که مردم و سرباز ها که تا دیروز جرات نزدیک شدن
به قصر حاکم رو هم نداشتند به این فکر میفتند که اونجا واقعا چه خبره . در اصلی رو که
باز میکنن چیزی جز چند تا جمجمه آدم و تکه های استخوان و همون بوی خون آشنا
نمیبینند تا اینکه توی آشپزخانه چند تا شبه انسان رو با صورتی پر از خون روی جسد
پادشاه مشغول گاز زدن پیدا میکنند .
خانواده ی پادشاه هنوز هم امیدوارند که شاید فرجی بشه و از جایی کمکی بیاد .
................................................
پ . ن : میلاد با سعادت پرچمدار عدالت ، مولود کعبه ، مظهر علم و عزت
و سخاوت و شجاعت ، حضرت امیر المومنین علی (ع) بر همه ی شیعیان
و عاشقان و همچنین بر همه ی مردان و پدران این سرزمین مبارک باد .
. . .