دلنوشت
دلنوشت :
گویی زمانه تنها زمینه ایست برای ظهور تو که بی نظیر ترینی ، ای یگانه دست
یافته بر قله های افسانه های کهن ، ای معنا بخش لطافت لیلی و دلباختگی
مجنون . گویی چشم های مضطرب ایام ، گیج و منگ و لا ابالی ، گرفتار تصویر
توصیف ناشدنی حضورت ، در وهمی بی پایان دست و پا میزنند . اینجا همه چیز
بودن خود را وامدار گوشه نگاهیست که دل را به لرزه دراورد و چون لب بگشایی
دریایی لبالب از عشق بوسه ها بر تن ثانیه ها بنشاند . آنگاه خاطره ها جور
دیگرند و گام ها به قاعده ی قامتی دیگر ، قامتی به وسعت باد ، به وسعت باران ،
به وسعت ابر و به وسعت خورشید و هرچه پیش می روم قدم هایم را محکم تر
بر خواهم داشت . و این زمانه تجلی توست . ای گام هایت زیبا . ای چشم هایت
معنا بخش بینایی . ای دلبرانه های مرا شاعر شبانه روز . واژه ها که می خروشد
وحشت کودک درون از ازدحام حجم وحشی کلمات دست هایم را به رعشه
می آورد . معنا بخششان باش ای تمام زیبایی .
حیرت :
چشم هرآنچه میبیند اوست و هرچه هست نیز .
دل نامه :
کوری نشسته بر در دل ، دزد میگیرد .
. . .