دستهایم :

گویی دستها حدود خود را فراموش کرده باشند . ابعادشان را گم کرده باشند ،

یادشان رفته باشد که تا دیروز برای برداشتن لقمه ای هم قاعده ای پیش فرض

را دنبال میکرده اند .  گویی بخواهم دستهایم را رها کنم . آنقدر رها که حس کنم

کنده شده اند . رفته اند تا که وسعت بینشان از شهر ها و کوه ها و دشت ها

بیشتر باشد و من با تمام وجود این همه را محکم در دست میگیرم . نگاهشان

میکنم . تا ته ته تهشان را . و انگار میتوانم تمام لایه های سنگی و سخت تصوراتم

را کنار بزنم و زل بزنم به سطح زلال و صاف و شیشه مانند سنگ ها و صخره ها و

کوه ها . همه را سخت در آغوش بگیرم تا باور کنم که هر آنچه بین دستهایم جا

دارد از وسعت آغوش من هم خیلی کوچکتر است . آنوقت خواهم توانست با خیال

راحت زمین بگذارمشان تا کمی استراحت کنند . تا کمی استراحت کنم . تا بتوانم

همه چیز را زمین بگذارم و  . . .

 

خیال نوشت :

چشمهایم را میبندم . تو را تصور میکنم که می آیی . تو را تصور میکنم که دستهایت پر

است از گل های زیبا . تو را تصور میکنم که نورانی هستی . تو را تصور میکنم که  . . . 

راستی چرا تو هیچگاه شبیه تصورات من نیستی ؟

 

یاد آوری :

وقتی سرت را بیش از اندازه بالا میگیری اولین اتفاقی که با آن روبرو خواهی شد اینست

که سرت به یک جایی گیر خواهد کرد .

 

 

                                                                                         .  .  .