گاهی آهسته آهسته زیر پوستت سر میخورد . می آید و خود را به شخصی ترین

لحظات افکارت نزدیک میکند . گویی میخواهد همه ی این بودن ها را از آن خود کند .

همه ی این تصاویر را و گویی در گوشت میگوید با من بیا . با من بیا . و تو تنها بهت زده

میتوانی نظاره گر یک تصویر باشی . نظاره گر یه حرکت . نظاره گر یک بودن . گاهی

آنچنان تو را در خویش میبلعد که از خویشتن خویش رها میشوی و انگار پوست

می اندازی . پوست میدری . خود را از خود رها میکنی . گویی !! . . .  گاهی میخواهی

هیچ نگویی !!. گاهی هیچ نمیگویی و( تو ) !! کلام توست . حضورت واژه هاست .

چهره ات . نگاهت . خنده ها و اخم هایت . . اصلا کدام اخم ؟ کدام خنده ؟ شکل ؟

طرح ؟ فرم ؟ کدام قاعده ؟ اینجاست که یک لحظه همه ی دیوار ها فرو ریخته اند و

تو داری نگاه میکنی اما چشمی نیست . داری میشنوی اما گوشی نیست . داری

فریاد میزنی بی حنجره . داری میدوی بدون پا و . . . 

چقدر قدم هایت تند تند برداشته میشود . چقدر قدم هایشان کند و اهسته و خمود

است . انگار شعله ای درونت زبانه میکشد . دوست داری بدویی . دوست داری بدوی .

دوست داری بدوی و هیچ چیز مانند این دویدن آرام بخش این شور درونی ات نیست .

انگار میخواهی با تمام توانت یک ( ه ) را تا انتهای آسمان به ( آ ) پیوند دهی . هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا . 

حالا . اینجا . سر چهارراه . اینجا باید به چپ پیچید . چپ ؟ راست ؟

چیزی درونت دارد تو را از چشم ها به چشمه ها دعوت میکند . جوشش میخواهد .

جوشش . . .

 

 

                                                                                      .  .  .