مرد شماره ی 1 مرد شماره ی 2 را از دور میبیند و سعی می کند با او ارتباط برقرار کند .

مرد شماره 1 - آهای

مرد شماره ی 2 همچنان به مسیر خود ادامه میدهد .

مرد شماره 1- هوی

مرد شماره ی 2 انگار هیچ چیز نشنیده است

مرد شماره 1 – هوی یارو با تو ام . کری ؟

مرد شماره ی ۲ همانطور قدم زنان پیش میرود .

مرد شماره ی 1 به سمت مرد شماره ی 2 میدود . دستش را روی شانه ی او

میگذارد و محکم تکان میدهد و داد میزند :

دیوونه ی احمق منو نگاه کن . با تو دارم حرف میزنم .

مرد شماره ی دو اصلا متوجه او نشده است . گویی لبه ی کتش به جایی گیر

کرده باشد . خود را رها میکند و به مسیر خود ادامه میدهد .

مرد شماره ی 1 مستاصل شده است و کم کم بغض گلویش را فرا گرفته . چند

لحظه مکث میکند . سپس دنبال مرد شماره ی دو به راه می افتد . بعد از چند

قدم با صدای لرزان می گوید آقای محترم . با شما هستم .

مرد شماره ی دو لحظه ای مکث میکند . به دور و برش نگاهی می اندازد .

دوباره به راه خود ادامه میدهد .

مرد شماره ی 1 با صدایی که به وضوح میلرزد با زانو روی زمین می افتد و در همان

حال فریاد میزند . آقای محترم . جناب آقا . قربان . خواهش میکنم چند لحظه صبر کنید .

مرد شماره ی 2 اینبار صدا را به وضوح شنیده است . رویش را بر میگرداند و با صدای

آرام و لحنی شمرده پاسخ می دهد :

جانم عزیز دلم . بفرمایید . با من کاری داشتید ؟

مرد شماره ی 1 روی پا بلند میشود . با حالی خسته و گرفته سعی دارد پاسخ بدهد

ولی صدایش مدام ضعیف و ضعیف تر میشود .

بله قربان . با شما هستم . . .

مرد شماره ی 2- در خدمتم عزیز دلم . امرتان را بفرمایید .

مرد شماره ی 1 صدای مرد شماره ی 2 را نمیشنود . سعی میکند لب خوانی کند .

چند بار هم میگوید لطفا بلند تر صحبت کنید .

مرد شماره ی 2 – جانم عزیزم . صدای مرا میشنوید ؟ کاری از دست من بر می آید ؟

مرد شماره ی 1 رویش را بر میگرداند و با گام هایی آرام از مرد شماره ی 2 دور می شود .

مرد شماره ی دو دور شدن مرد شماره ی 1 را نگاه میکند و صدا میزند : آقای محترم ؟

جناب آقا ؟ شما با من امری داشتید ؟ کاری از دست من بر می آید ؟

مرد شماره ی 1 به راه خود ادامه میدهد .

مرد شماره ی 2 – جناب آقا . آقای محترم . قربان . با شما هستم

مرد شماره ی 1 هیچ صدایی نمیشنود .

مرد شماره ی دو به سمت مرد شماره ی یک میدود . دستش را می گیرد . به

عقب میکشد و تکان میدهد .

آقای محترم . صدای مرا نمیشنوید ؟ خواهش میکنم جواب بدهید .

مرد شماره ی 1 خود را خلاص میکند گویی لباسش به جایی گیر کرده باشد و

ادامه ی راهش را می رود .

مرد شماره ی 2 خسته و گرفته فریاد میزند اهای . هوی با شما هستم .

مرد شماره ی یک گویی صدایی به گوشش خورده باشد لحظه ای مکث میکند .

به دور و برش نگاهی می اندازد . . .