اسماعیل
چشمهایم را میبندم . دستهایم را در دل این همه وابستگی فرو میکنم .
هر لحظه به چیزی میگیرد و بیرون می آید . خود نمایی میکند ، دلم را
میلرزاند و فرو میرود . چقدر تنم میلرزد وقتی فکر میکنم شاید من باشم و
اینها نباشند . عجیب دل میشکنند این سنگ های بر گور من نشسته .
خوب که نگاه میکنم ، این دل ، با تمام وجود ، به ظرفهای چینی غذا هم
دل میبندد . به دفتر نوشته هایم هم دل میبندد . به کیف تازه ی کوهم ،
به کتاب هایم ، به خانه ، و هر لحظه دلبستگی ها بزرگتر میشود تا بابا و
مامان . و عجب اینجاست که دوست را هم داخل این دلبستگی ها جا میدهم .
تمام تنم میلرزد . گاهی میبینم دلم با تمام این درد ها هم فاز شده و عادت
کرده بترسد از نبودنشان . عادت کرده بلرزد از خطر از دست دادنشان . و من
حریصم . و من حریصم به بودن اینها و من حریصم به انچه غذای درون بشقاب
منست و من حریصم به آنچه لباس تن منست و من حریصم به انچه حاشیه ی
امنیت منست . و من حریصم به من . و چقدر ضعیفم در برابر بودن . و چقدر
اسماعیل دارم برای قربانی کردن . و چقدر اسماعیل هایم بزرگند . و چقدر زانوانم
سستند و چقدر دستم میلرزد . و چقدر خواب میبنم و به خواب هایم بی اعتنایم .
و تو می آیی . دستهایم را آغشته میکنم به یک لحظه آغوش و چشمهایم را به
یک لحظه تسلیم میکنم . و گوش هایم را میسپارم به شنیدن که بگوید (( من ))
کجای این بازیست . من کجای بودن این خواسته هاست ؟
دوست همچنان نظاره میکند مرا و لبخند میزند . و ندایی میگوید :
عشق بین با عاشقان آمیخته روح بین با خاکدان آمیخته
چند بینی این و ان و نیک و بد بنگر آخر این و آن آمیخته
چند گویی بی نشان و با نشان ؟ بی نشان بین با نشان آمیخته
چند گویی این جهان و ان جهان ؟ آن جهان بین وین جهان آمیخته
دل چو شاه امد زبان چون ترجمان شاه بین با ترجمان آمیخته
اندر آمیزید زیرا بهر ماست این زمین با آسمان آمیخته
آب و آتش بین و خاک و باد را دشمنان چون دوستان آمیخته *
* دیوان شمس