خواب های رنگی
اول نوشت :
و سالهاست
سکوت حافظه ها را انتظار می کشم
شاید از میان سطح غبار گرفته ی افسانه های خود ساخته ات
مرا بیرون بیاوری
ببینی
و من سالهاست
روی شاخه های زندگی
با تمام وجود
لاشه ای را بالا میکشم
و در تعجبم
کجاست خورشیدی که قرار بود از بلندای شاخه ها سر براورد ؟
و خوب که دقت کنی
این لباس عجیب به تن خواب های رنگ رنگی ام زار می زند
باور میکنی ؟
دوم نوشت :
در امتداد چشم تو رفتن ، فنا شدن
تا کوچه های تنگ تمنا / خیال من ↓
با رنگ و بوی مرده ی شب خو گرفته است
این طعم تلخ واژه برای نیاز تن
اینجا به رسم خاطره مشغول عاشقی
ترسیم می کند شب ماتی ز من شدن
هی تو ، نشسته ای که چه ؟ آنجا چه میکنی ؟
تصویر کن که خودت را ( . . . ) / صدا زدن ↓
او را که پشت خاطره ها محو میشود
آنجا کنار پیکر بیجان ، کنار من .
دلخون نوشت :
پاهای خیلی بلندی داشت و این موضوع همه را ناراحت می کرد . آخر او از هر
مانعی عبور می کرد . هیچ چیز جلو دار پاهای بلند او نبود . کوه ها . زمین ها .
دریاچه ها . دیوار خانه ها . سیم خاردار . دربهای اهنی و . . . با پاهای بلندش
از هر حریمی میگذشت . ولی جالب اینجا بود که در آخر کاری به جز تحسین او
بلد نبودند . پاهای بلندش را تحسین می کردند و با تمام صورت به او لبخند
می زدند . . .
کوتاه نوشت :
اصرار داشت هرچه سریع تر مرگ ثانیه ها را زندگی کند .
پ . ن : مطالب بالا هیچ ارتباط منطقی هدفمندی با هم ندارند .
. . .