زانو بغل گرفته بودم و می اندیشیدم که چه دور افتاده ام . هرروز پیمان

و پیمان شکنی !؟ قصدی دوباره کردم که چیزی به پایم پیچید ! پرسیدم :

چیستی ؟ گفت : بتی  که خود ساختی .  گفتم : یعنی تو ؟

تو ان بتی هستی که من ساختم ؟  تو می خواهی مرا از حرکت باز داری ؟

نگاهی از روی تعجب کرد و گفت : یعنی اینقدر سطحی نگری ؟ خوب به

اطرافت نگاه کن . به خانه ی دلت نگاهی بینداز ! تو نبودی که میگفتی

در یک دل دو دوست نمیگنجد ؟ حال این تویی

که مدام ادعای عشق او میکنی ؟! تمام تنم به لرزه افتاد . از شماره

خارج بودند و به پایشان ذره ذره ی جان خویش را به قربانی داده بودم .

بند بند وجودم در بند بود . در حیرت بودم که چگونه است این اسارت ؟

سرم را برگرداندم و گفتم اینها چیستند ؟ چرا من اینگونه اسیرم ؟ گفت :

اینها را خود میسازی . هر روز بر تعدادشان می افزایی . و همین ها

هستند که تو را از سویی به سویی میکشند این اختیار تام را تو به آنها

داده ای . گفتم : من که او را می خوانم ! پس چرا او دستگیر

من در این میانه نیست ؟ پاسخ داد : او را به مجاز میخوانی نه حقیقت !!

که اگر به حقیقت او را میخواندی میدانستی . تمام بت های خود ساخته

از ته دل به این حالم میخندیدند . مرا به سخره میگرفتند که تو راه به جایی

نداری . تلاشی بیهوده مکن . ندایی از بند بند دل برخواست که تو از اینها

نه ایی . از ان مایی ! برخیز !! برخیز و تبر را بردار ! گفتم کدام تبر ؟

گفت : چگونه نمیبینی ؟ نگاه کن . راه دیدن تبر در بین این همه بت

شاهدیست و سپردن خود به حضرت دوست . صدای جوش و خروش

از هر طرف بیشتر و بیشتر میشد . گروهی تهدید میکردند . گروهی

دندان  تیز شده نشان میدادند . گفت : اینها را رها کن .

چشم ها را ببند تا برایت بگویم . بستم . همه چیز آرام بود . گفت : به

سوی تبر برو . بردار و داخل خانه ی دل شو . بدان که هر کس روزی

باید تبر خود را ابراهیم وار بدست گیرد و بت شکن خانه ی دل خویش

باشد . باید که به جان بت های خانه ی دل افتاد و یک یک شکست .

دیگران همه در حیرت و اضطراب خواهند بود که چه میکنی . تو رو

دیوانه میخوانند و منع میکنند . تک تک بت ها را که شکستی تبر را در

دستان بت بزرگ خواهی یافت ! پرسیدم بت بزرگ ؟ بت بزرگ کیست ؟

پاسخ داد : خود تو ! بت بزرگ خود تویی که هنوز در میانه ای . آنگاه

دیگران که از تبر های کوفته بر بند های دل در حراسند به تو حمله

خواهند کرد و اتشی خواهند ساخت برای تو . در افکنده خواهی شد و

در این بین خواهد سوخت هر انچه جز اوست و هر انچه مانع وصل است .

باید پاسخ بگویی . الست بربکم ؟ آنگاه این تبر با بت بزرگ چه خواهد کرد ؟

آیا بر سر خود خواهی کوفت که سر شکافته به تک تک اجزا هستی اعلام

کند وحده لا اله الا هو ؟ تا بگوید تنها اوست که می ماند ؟ و فریاد خواهی

زد فزت برب الکعبه ؟ و آیا ندا سر خواهی داد ما رایت الی جمیلا ؟ و آنجایی

که بر سر نی ، عشق میخواند آیا فریاد خواهی زد حقیقت را ؟ و بر تن صلیب

چه خواهی گفت ؟ چگونه تقدیم خواهی کرد . . . ؟ اسماعیل گونه های

تو دست از سر تو بر نخواهند داشت . همیشه آماده ی قربانی کردن باش .

چشمها را گشودم دندان های تیز کرده را دیدم و چنگال ها و شمشیر های

از رو کشیده . تبرم را دیدم که جلوی پایم روی زمین افتاده بود . خم شدم و

دست بر تبر بردم  . . .