یادگاری
یادگاری :
می جویمت ، با دستهایی که ندارم
با ترس ، سر بر سینه ی تو می گذارم
می ترسم از اینکه ، نباشی ، رفته باشی
من باشم و یک قاب عکسی که کنارم ↓
روی زمین خاک / خورده عمر من هم
جا مانده بین دستهایی که ندارم .
دلخون نوشت :
گوش میکنی ؟
نه . انگار صدایم حتی برای تو هم گوش خراش شده است .
تو هم گوش نمیکنی .
باز هم از ته ته ته دلت خواهی گفت : من راضی نیستم .
و من باز هم باید
بین پنجر ی اتاقم و پنجره ی اتاقت فرق بگذارم
آخر انگار از پنجره ی اتاق تو تنها میتوان دوده های سیاه دید و بوق های ممتد شنید
و تو راضی نیستی که چه ؟
که من سال های رفته ام را در آغوش بگیرم و با هم زار زار گریه کنیم ؟
و گر بگیرد مغزهایمان که چرا سال های سال
تنها از پنجره ی اتاق تو بوق های ممتد شنیدیم و غرق در دوده بودیم ؟
و من
گریه های شبانه ی خود را
به خاطر توست که آتش میزنم
و باز هم تویی که با نگاه های بی هدفت . . .
انگار اصلا گوش نمیکنی که چه میگویم !!!
کوتاه نوشت :
من میخواهم
بادبادک خودم را
در آسمان
پرواز دهم
بادبادک خودم را . . .
. . .