گلوله ای که رها شد
__ گلوله ای که رها شد . . .
خراب کرده زمان پوشک جدیدش را
گرفته مرد ز زن پاکت خریدش را
نشسته کنج خیابان مترسکی خسته
نه مایه تیله به جیبش و نه نویدش را
و کودکی که سیاه است دست و صورت او
و چشم بی سرو پایی تن سفیدش را ↓
کنار بوی تعفن گرفته ی تن مرد
عجیب حادثه ها از دل پلیدش را ↓
به زیر نیزه ی چشمان / که کور می بیند
به روی سطح زمین پیکر شهیدش را ↓
که خنده ای به لبش ، روی خاک افتاده
بغل گرفته تن مضطر و وحیدش را
و پای مضطربی روی شیشه ی قابی
فغان که : (( گوش کنید . آن طرف دوید )) ش را
صدای زوزه ی عصیان و بند یک شلیک
فرو شدن وسط دل که می تپیدش را
و بو گرفته تن سطر های بالایی
مترسکی که ربود از زنی خریدش را
و کودکی که فنا شد و عکس زیر پا
گلوله ای که رها شد و مرد دیدش را . . .
حسن شیرعلی ( 10/1/88)
یادنامه :
دو سال گذشت و برای من تنها نگاهی مات باقی مانده و قلبی منتظر ، دستی
وامانده در فضایی مبهم و چک چک مداوم چیزی از صورتم و بوی عطری که جانم را
به رعشه می آورد . به اطرافم نگاه می کنم . به زمین به خانه . به دیوار . به مادر .
به پدر . به قاب عکسهای روی دیوار . آری انگار در نهاد همه ی اینها هستی و در
عین حال خلای را در تمام این لحظات می بینم . دو سال گذشت و من همچنان برایم
سخت است باور کنم بازگشتی نیست . سخت است باور کنم رفته ای و تمام آنچه
بود به خاطره پیوسته است . تمام آن روزها که چه زود گذشت . تمام آن . . .
توهم :
شکارچی در کمینگاه نشسته بود و آهو از دور نزدیک می شد . هدف گرفت . صدای
شلیک به گوش رسید . آهو خندان فرار کرد و شکارچی روی زمین افتاد .
دلخون نوشت :
سرم درد می کند . تو جیغ میزنی . می گویم ولم کن . تو جیغ می زنی . زیر دندان
می گذارمت . تو جیغ می زنی . دندانم را فشار می دهم . تو جیغ می زنی . عده ای
هجوم می آورند و مرا می برند . تو جیغ می زنی . سالهاست که مرا اعدام کرده اند
تو تنها جیغ می زنی .
. . .