دلنوشت ها
دلنوشت ۱ :
دیوار ها یکی پس از دیگری میشکنند . و راست قامتان نیز !! گاهی راست قامت
باید بود و گاهی قامت راست شبهه ایست از خیالی و وهمی . چنان میشکنند
که گویی هیچگاه هیچ کس نبوده است . بنای فرو ریخته چون بر خاک افتاد ، خاکی
میشود و پر بها . خراب خراب . خاکی و سوخته . حال ققنوس به صدای عشق بر
خواهد خواست و خواهی دید از دل آتشی شعله ور تازگی میروید . پختگی حاصل
میشود و پس از خرابی آبادانیست . شاید دیوار ها بسیار بلندند و ما کوتاه قامتان
متوهم ، در خیال قامتی چون سرو ، سینه ستبر میکنیم و میخرامیم . آه . فرو
افتادن . آه فرو افتادن . آآآآآآآآه . دیوار های دروغین . قامت های فرو افتاده . بت های
خود ساخته . ذهن های آشفته . ای دنیای تو در توی توهم زا . آه . بدانید . فرو خواهم
افتاد . از بلندایی که از آن من نباشد به خاکی که بهای رویش است .
دلنوشت ۲ :
نمایشی است بی پایان . نمایشی است بی پایان . و این دردی نیست . کاش از پس
این نمایش ها زایشی بود . این بازی ییست که در انتهایش نه خانه ای بنا میشود و نه
خراب . تنها خانه به خانه میکنند در خانه های روسپیان دلباخته ای گریبان چاک و دست
به دست میگردانند چون مست های حد زده ای رسوا در شهر بی آبرویی اندیشه . حد
میزنند . حد ناآگاهی و این چه سان سرگردانیست در دیار نا آشنای بی عشق و
بی شور و بی نور . نمایش های خسته و ملول . و آیا ما را باروری اینست ؟ باردار
اینسان زایشیم در محتوای خویش ؟ بی زایش به کجا خواهیم رفت . بی زایش .
تولدی که نباشد . هر روز میمیریم . بی زایش . بقای ما کجاست ؟ ؟ اگر دل بسته ایم
به نمایش بی زایش !!!! تولدی باید !
دلنوشت ۳ :
صدای تو می آید باز . صدای تو می آید . چقدر بلند در گوشم میپیچد . جانم را
میلرزاند . صدای تو می آید که خود را میخوانی که مرا . و مرا میخوانی که خود را .
صدای تو مرا به خویش که تویی !! من را از تو میگوید و یکتایی و بی انتهایی تو را .
و عجیب است اینها توامان چگونه میشود . صدای تو می آید . من را میرباید از درونم .
من را میدرد از نیستی خویش . میبینی ؟ حتی خشونت واژه ها هم ناتوانند . لطافت
چشم ها را تنها بهانه کرده ام . صدای تو می آید . تنها . . .
. . .