حرف های جا مانده

بدون شرح :

سر را به عقب برد و در سفیدی گچ سقف به تماشای ستاره ها نشست .

 

حریص :

انقدر در بادکنک فوت میکنی که باد خودت هم تمام می شود .  

 

باور :

گاهی آدم ها در معنایی عظیم معلقند و گاهی آویزان

 

دلخون نوشت :

خال های صورتت سال های سال است تمام ذهنم را به خودش مشغول کرده است .

باور کن تمام ذهنم را . دیگر جا برای خال ندارم .

 

بدون شرح :

گاهی اوقات آنقدر به آسمان زل میزنیم که زمین دهان باز میکند و ما را می بلعد .

 

 

                                                                                      .   .   .

 

خانه ی قدیمی

دلم میخواهد دوباره همه چیز را دوره کنم . یکبار دیگر غروب آن خانه را ببینم .

بی محابا راه پله ها را بالا و پایین بدوم . دلم میخواهد باز هم در ان خانه ،

30 - 40  نفر ادم جمع شوند و جا نباشد که سوزن بیندازی . دلم دوباره آن

شانه به شانه خوابیدن ها را میخواهد . دلم میخواهد وقتی . . . 

چقدر دلم چیز میخواهد که نمیشود . چقدر دلم برای خواستنی هایی که

شدنی نیست تنگ شده است . دستمان را میگرفت و با خود میبرد و ما هم

با گامهای کوتاه کوتاه و آرامش هم قدم میشدیم و تمام راه دلمان شور جایزه ی

شبانه را میزد . مادربزرگ میرفت داخل مسجد و ما هم با پولی که میگرفتیم

آلبالو خشکه یا لواشک یا بستنی میخریدم و بعد اینقدر دنبال هم در حیاط

مسجد میدویدیم تا بیاید . گهگاه هم که میرفتیم داخل اینقدر از سرو کولش

بالا و پایین میرفتیم که جیغش در می آمد . . .

دلم عجیب هوس آن روز ها را کرده است .

 

کوتاه نوشت :

دیوارها بلندند و اوج پرش من کوتاه . با این حساب مقصر کیست ؟ من ،

دیوارها یا خدا ؟

 

کوتاه نوشت :

آرزوهایم چون بارش دانه های برف است بر کف دستانم . مرا میلرزانند و

میمیرند .

 

دردنامه : 

مرد میخندید . قهقهه میزد و صدایش تمام فضا را پر کرده بود ولی ذهن

من را قطره های خونی که از لبانش میچکید پر می کرد .

 

                                                                             . . .

 

 

میلاد

چشم ها بیدار همیشگی شب هاییست که سرود عشق میخوانند . و دل در

پی نوری که شعله اش طعنه بر خورشید میزند . به دور دست های اندیشه ی

بشری نظاره میکنم . طمع جایز نیست . تنها باید شاهد بود بر این بازی . و در

این بین ، نگاه کن به کودکان دوره گرد شهر عاشقانه ها ، که التماسشان به

دست هاییست که گاه گاه تکه نانی می اندازند و خنده سر میدهند از فرط

خوشی گویی به دل میپندارند ما نیز در این بازی نقشی زدیم به دست خویش .

گرچه تکراری . من ولی از نقش های تکراری خسته ام . طرحی تازه میخواهم ،

آغشته به حضور تو ، تا قربانی کند این خستگی رنگ رو باخته ی بدقواره را . و

تنها در این بازی ، یک چیز کارساز درد بی درمان من است . دستگیر این دل

آزرده خاطر باش به عشق . نیمه شب است و نگاه های منتظر بسیار بر درب های

خانه ی دل نشسته اند که گام های اشتیاق درمانگر زخم های بی پایانشان

باشد . و در دل این هجوم چه چیز مستقر است ؟ تنها میدانم که وحدتی را

چشم انتظارم برگرفته از محبت . نظاره گر دور دست های بی نهایت بودن را

از تو دارم .  مرا حضور ببخش  . . .

 

دلنوشت : اینسان که میکوبی کدام درب را بسته یافته ای ؟

چه بسیار فراموشکارم . . .

پ . ن : تنها نگاه کن . جدال نکن . تکه ها را ببین . به او بسپار . او خود طرح

را کامل خواهد کرد . وقت اندک است . مکث جایز نیست . جدال جایز نیست .

 

آقا میلادت مبارک .