اول نوشت :
ببار ای بارش بی انتهای عشق
ببار ای ابر باران خیز
ببار این دشت خشکیده است
زمین میپیچد اندر خویش
دل خاک از نبودن ها ترک خورده است
و انگار آسمان در تنگنای خستگی مرده است
ببار از عمق جان بر خاک
که این صحرای بی باران چنین سنگین و رعب آور
کمان و شعله ها را تیز کرده است و قسم خورده است
ببار ای ابر باران خیز
جهانی را به عشقی نو شناور کن
خیال نوشت :
از دور دست ها که نگاه میکنی پنجره تنها راه است به سوی بی پایان ها .
هرچه نزدیک تر میروی همه چیز ملموس تر میشود . پیش تر که میروی تصاویر
مفهوم ترند ولی هنوز گستره شان به قدر قاب پنجره است . دستهایت که
چارچوب را لمس میکند تویی و فضایی بی انتها که قابل رویت است . تا اینجا
همه چیز دیدن بود . حال برای لمس کردن باید پرید . باید بیرون را حس کرد .
باید همه چیز را از ابعاد نگاه به ابعاد حضور برد . باید پرواز کرد .
باران :
باران انگار از آسمان نیست که میبارد و دستهای من انگار پناهنده ی رعشه ای
بی پایان ، عجیب و باور نکردنی به رقص در آمده است . چیزی درونم فریاد میزند .
این کیست که میبارد ؟ باران ؟ اشک ؟ تو ؟ من ؟
عاشقانه :
پوشیده اید طرح سفیدی که دوختم
نوشیده اید غل غل چایی که سوختم
با یک نگاه جمله ی عالم خریده اید
من هم به یک نظر همه اش را فروختم .
پ . ن : سال نوی همگی مبارک . انشالله سال جدید براتون سرشار از خیر
و برکت باشه و پر از قشنگی .
. . .