بغضم می گیرد
اول نوشت :
بغضم می گیرد از آفتابی که گرما ندارد . بغضم می گیرد از دستهای
بسته ای که داعیه ی دستگیری دارند . بغضم می گیرد از چشمهای
کور راهنما . بغضم می گیرد از تقویم خاک خورده وقدیمی روی طاقچه
که تنها معیار روزهای رفته ی من است . بغضم می گیرد از اینکه زیر
هر آنچه از تصویری خیالی که می خواهند مدفونم . بغضم می گیرد از
خودم . از اینکه به این راحتی تمام شدنم را باور کنم . من نمیخواهم به
این سادگی باشد .
کات :
خود را خیزان خیزان به کنار دیوار کشید . زانوهایش را در آغوش گرفت .
سرش را بر کف پوش سرامیکی کف اتاق گذاشت . سخت بود ولی حس
تنهاییش را معنا میکرد . چشمهایش را بست . انگار که روی تلی از افکار
سرکوب شده ، خود را آنقدر بچلاند که هرچه هست از درونش بیرون بریزد .
صدا فریاد میزد : " عاشق نبوده ای ولی معشوق را همیشه خوب بازی
کرده ای "
دستهایش کم کم شل میشد و چشمها بی حال .
کوتاه نوشت :
دستانت چه بوی گلی می دهد عزیزم . لطفا اینقدر گل های باغچه را نکن .
چشم ؟ !!!
دلخون نوشت :
عجیب بود . . . اما پیرمرد راستی راستی زیر لحافی که نبود از سرما جان
داد . ... !!!
اخیرا به این نتیجه رسیده ام :
عده ای برای اینکه کسی پا در کفششان نکند میخ در کفششان فرو میکنند .
. . .