بغضم می گیرد

اول نوشت  :

بغضم می گیرد از آفتابی که گرما ندارد . بغضم می گیرد از دستهای

بسته ای که داعیه ی دستگیری دارند . بغضم می گیرد از چشمهای

کور راهنما . بغضم می گیرد از تقویم خاک خورده وقدیمی روی طاقچه

که تنها معیار روزهای رفته ی من است . بغضم می گیرد از اینکه زیر

هر آنچه از تصویری خیالی که می خواهند مدفونم . بغضم می گیرد از

خودم . از اینکه به این راحتی تمام شدنم را باور کنم . من نمیخواهم به

این سادگی باشد .

 

کات :

خود را خیزان خیزان به کنار دیوار کشید . زانوهایش را در آغوش گرفت .

سرش را بر کف پوش سرامیکی کف اتاق گذاشت . سخت بود ولی حس

تنهاییش را معنا میکرد . چشمهایش را بست . انگار که روی تلی از افکار

سرکوب شده ، خود را آنقدر بچلاند که هرچه هست از درونش بیرون بریزد .

صدا فریاد میزد : " عاشق نبوده ای ولی معشوق را همیشه خوب بازی

کرده ای "

دستهایش کم کم شل میشد و چشمها بی حال .

 

 کوتاه نوشت :

دستانت چه بوی گلی می دهد عزیزم . لطفا اینقدر گل های باغچه را نکن .

چشم ؟ !!!

 

دلخون نوشت :

عجیب بود . . .  اما پیرمرد راستی راستی زیر لحافی که نبود از سرما جان

داد .  ... !!!

 

اخیرا به این نتیجه رسیده ام :

عده ای برای اینکه کسی پا در کفششان نکند میخ در کفششان فرو میکنند .

 

                                                                                               . . .

 

فاتحه

اول نوشت :

 

لاشه ی حیوان کنج خرابه افتاده ، کودک با حالتی وحشتزده ، تنها

نشسته است و تکه سنگی در دست ، زل زده است به بدن بی جان

حیوان . از جایش بر می خیزد . قطره ای اشک روی صورتش جاری

می شود . با خود می اندیشد : ( آیا دوستش داشتم ؟ !!! ) . کمی صبر

می کند . با دقت نگاه می کند . چشمانش را با آستینش پاک می کند .

سرش را بالا می آورد . راهش را کج می کند و می رود .

 

درد دل :

 

افسانه هایت را حرام نکن !!هر بار که شروع می کنی چیزی را ماله

بکشی ، تمام آسمان و ریسمان های بشریت را به هم می بافی .

افسانه هایت را مصرف نکن . هم کاغذ های ذهن من برای خط خطی

شدن جای کافی ندارد هم آتش که گر بگیرد اینها مثل خوراک می مانند .

و من برای تو از همین هاست که می ترسم .

 

 

پ . ن : خیالم را که ول می کنم اثبات میکند انصافا خوب بلد است بچرد .

هرجا که بخواهد سرک میکشد .

 

                                                                                           .  .  .

 

کات

 

کات :

 

__ خوابت نمی یاد ؟ دِ کپه ی مرگت رو بذار دیگه بچه . دیوونه ام کردی .

__ بابا کی میاد ؟

__ بابات ؟ میاد حالا . اگه بخوابی فردا میاد .

__نمیشه الان بیاد ؟

__ نه نمیشه . بخواب دیگه . چشاتو که باز کنی بابا میاد .

 

سالها بعد :

 

__ یا سرتو بذار بمیر ، یا بذار من کپه مرگمو بذارم بچه . داری دیوونه ام

میکنی .

__ مامان کی میاد ؟

__ مامان ؟ نمیدونم . حتما هروقت خسته اش شد برمی گرده .

__ من مامانمو میخوام . ( هق هق گریه )

__ تو غلط میکنی . یا همین الان خفه میشی یا خودم خفه ات میکنم .

بگیر بخواب . یالا .

__ ( بغض در گلو . چشمها خیس . صورت روی متکا . )

 

سالها بعد :

 

__ ( بازو های بچه را می گیرد و تکان میدهد و داد میزند : )  تو حرف حالیت

نمیشه . حتما هرشب باید با کتک بخوابی ؟

__ ( هق هق کنان ) بابا . بابا کجاست ؟ کی بر میگرده ؟

__ بابات ؟ سر قبر من . من چه میدونم کدوم گوری رفته . بگیر بخواب .

 

سال های سال پشت سر هم  .  .  .

 

پرسش :

 

لای ناخن های کودک را چرک فرا گرفته بود و با همان دستهای کثیف تکه ای

از کیک را با ولع می خورد و من به این فکر می کردم : من بیشتر از این طعم

لذت می برم یا او ؟ او بیشتر لحظات را می فهمد یا من ؟

 

 

                                                                                         . . .