ذهنم درد میکند
اول نوشت :
عجیب باد می وزد
از آن طرف تر از بلند کوه های شهر
از آن کنار دشتهای دور
که من نشسته ام به انتظار
همان کنار همان
میان جنگلی که دور دور
پیرمرد خسته ای شبی
ز خوفناک بودنش
هزار ها ترانه خوانده است
عجیب باد می وزد
و مردم از حصار خانه ها
و از کنار شعله های گرم
هر از گهی کنار وعده های صبح و ظهر و شام
هزار بار نعره میزنند
عجب هوای بی مروتی است
چه بادهای شوم و نامراد می وزد
و در میان زوزه های باد
تمام نعره ها خموش
و مردم از حصار خانه ها
و از کنار شعله های گرم
کنار وعده های صبح و ظهر و شام
فقط حدیث روزهای گرم را فرا گرفته اند . . .
دوم نوشت :
دوستم می گوید : روی صندلی که می نشینی صاف بنشین . چون من دوست
دارم تو را با وقار و سربلند ببینم . دوست دارم تو را جایی بالاتر از همه ببینم .
من دوست تو هستم .
آخر من یک دوست دارم . کسی که به همه کار من دقت می کند . در همه اعمال
من ریز می شود و تمام جزئیات اخلاقی من را می سنجد . بعد میفتد به جان من .
انگار که می خواهد مرا دوباره ببافد . تمام بافت ها را ریز به ریز از نو .
بلی . من یک دوست دارم اما وقتی به او می گویم تو به او بر می خورد . وقتی به
او می گویم دست کردن در بینی کار زشتی است ناراحت می شود و تا یک هفته با
من حرف نمیزند . من یک دوست دارم که . . .
دلخون نوشت :
ذهنم درد می کند !
و هرچه مسکن می خورم
انگار چیزی در گوشم فریاد می زند
کور خوانده ای !!!!
بچه های ترسوی تصوراتم را رها می کنم
دستهایم را باز
باد می آید
و خیالم را با خود می برد
و بادبادک بازی های کودکی هایم دوباره خود نمایی می کنند
خوب بلدم اوج بگیرم
و افکارم را لای ابرهای ضخیم فرو کنم .
آری حس می کنم اینجا کمی خنک تر از آنست که سرم آتش بگیرد
ذهنم درد می کند .
کوتاه نوشت :
جایی که جان بین خاک و خاکی باید یکی را برگزیند کجایید که دستگیر
التماس هایش باشید ای شیفتگان بشریت ؟
شکایت نامه :
من و خیال تو و لحظه های بیتابی
تویی که هیچ نبینی و تخت میخوابی
پ . ن : خدا رو هزار مرتبه شکر بابت این پیروزی . ولی واقعا چه کسی
جوابگوی خون این همه انسان بی گناه خواهد بود . چه کسی جوابگوی
خون ریخته شده ی این همه بچه و زن و مردی که بدون هیچ دلیل منطقی
و فقط به خاطر نفع عده ای خاص کشته شدند خواهد بود .
. . .