دلم میخواهد دوباره همه چیز را دوره کنم . یکبار دیگر غروب آن خانه را ببینم .

بی محابا راه پله ها را بالا و پایین بدوم . دلم میخواهد باز هم در ان خانه ،

30 - 40  نفر ادم جمع شوند و جا نباشد که سوزن بیندازی . دلم دوباره آن

شانه به شانه خوابیدن ها را میخواهد . دلم میخواهد وقتی . . . 

چقدر دلم چیز میخواهد که نمیشود . چقدر دلم برای خواستنی هایی که

شدنی نیست تنگ شده است . دستمان را میگرفت و با خود میبرد و ما هم

با گامهای کوتاه کوتاه و آرامش هم قدم میشدیم و تمام راه دلمان شور جایزه ی

شبانه را میزد . مادربزرگ میرفت داخل مسجد و ما هم با پولی که میگرفتیم

آلبالو خشکه یا لواشک یا بستنی میخریدم و بعد اینقدر دنبال هم در حیاط

مسجد میدویدیم تا بیاید . گهگاه هم که میرفتیم داخل اینقدر از سرو کولش

بالا و پایین میرفتیم که جیغش در می آمد . . .

دلم عجیب هوس آن روز ها را کرده است .

 

کوتاه نوشت :

دیوارها بلندند و اوج پرش من کوتاه . با این حساب مقصر کیست ؟ من ،

دیوارها یا خدا ؟

 

کوتاه نوشت :

آرزوهایم چون بارش دانه های برف است بر کف دستانم . مرا میلرزانند و

میمیرند .

 

دردنامه : 

مرد میخندید . قهقهه میزد و صدایش تمام فضا را پر کرده بود ولی ذهن

من را قطره های خونی که از لبانش میچکید پر می کرد .

 

                                                                             . . .