چشم ها بیدار همیشگی شب هاییست که سرود عشق میخوانند . و دل در

پی نوری که شعله اش طعنه بر خورشید میزند . به دور دست های اندیشه ی

بشری نظاره میکنم . طمع جایز نیست . تنها باید شاهد بود بر این بازی . و در

این بین ، نگاه کن به کودکان دوره گرد شهر عاشقانه ها ، که التماسشان به

دست هاییست که گاه گاه تکه نانی می اندازند و خنده سر میدهند از فرط

خوشی گویی به دل میپندارند ما نیز در این بازی نقشی زدیم به دست خویش .

گرچه تکراری . من ولی از نقش های تکراری خسته ام . طرحی تازه میخواهم ،

آغشته به حضور تو ، تا قربانی کند این خستگی رنگ رو باخته ی بدقواره را . و

تنها در این بازی ، یک چیز کارساز درد بی درمان من است . دستگیر این دل

آزرده خاطر باش به عشق . نیمه شب است و نگاه های منتظر بسیار بر درب های

خانه ی دل نشسته اند که گام های اشتیاق درمانگر زخم های بی پایانشان

باشد . و در دل این هجوم چه چیز مستقر است ؟ تنها میدانم که وحدتی را

چشم انتظارم برگرفته از محبت . نظاره گر دور دست های بی نهایت بودن را

از تو دارم .  مرا حضور ببخش  . . .

 

دلنوشت : اینسان که میکوبی کدام درب را بسته یافته ای ؟

چه بسیار فراموشکارم . . .

پ . ن : تنها نگاه کن . جدال نکن . تکه ها را ببین . به او بسپار . او خود طرح

را کامل خواهد کرد . وقت اندک است . مکث جایز نیست . جدال جایز نیست .

 

آقا میلادت مبارک .