چشمهایم را میبندم . دستهایم را در دل این همه وابستگی فرو میکنم .

هر لحظه به چیزی میگیرد و بیرون می آید . خود نمایی میکند ، دلم را

میلرزاند و فرو میرود . چقدر تنم میلرزد وقتی فکر میکنم شاید من باشم و

اینها نباشند . عجیب  دل میشکنند این سنگ های بر گور من نشسته .

خوب که نگاه میکنم ، این دل ، با تمام وجود ، به ظرفهای چینی غذا هم

دل میبندد .  به دفتر نوشته هایم هم دل میبندد . به کیف تازه ی کوهم ،

به کتاب هایم ، به خانه ، و هر لحظه دلبستگی ها بزرگتر میشود تا  بابا و

مامان . و عجب اینجاست که دوست را هم داخل این دلبستگی ها جا میدهم .

تمام تنم میلرزد . گاهی میبینم دلم با تمام این درد ها هم فاز شده و عادت

کرده بترسد از نبودنشان . عادت کرده بلرزد از خطر از دست دادنشان . و من

حریصم . و من حریصم به بودن اینها و من حریصم به انچه غذای درون بشقاب

منست  و من حریصم به آنچه لباس تن منست و من حریصم به انچه حاشیه ی

امنیت منست . و من حریصم به من . و چقدر ضعیفم در برابر بودن . و چقدر

اسماعیل دارم برای قربانی کردن . و چقدر اسماعیل هایم بزرگند . و چقدر زانوانم

سستند و چقدر دستم میلرزد . و چقدر خواب میبنم و به خواب هایم بی اعتنایم .

و تو می آیی  . دستهایم را آغشته میکنم به یک لحظه آغوش و چشمهایم را به

یک لحظه تسلیم میکنم . و گوش هایم را میسپارم به شنیدن که بگوید (( من ))

کجای این بازیست . من کجای بودن این خواسته هاست ؟

دوست همچنان نظاره میکند مرا و لبخند میزند . و ندایی  میگوید :

 

عشق بین با عاشقان آمیخته      روح بین با خاکدان آمیخته

چند بینی این و ان و نیک و بد     بنگر آخر این و آن آمیخته

چند گویی بی نشان و با نشان ؟      بی نشان بین با نشان آمیخته

چند گویی این جهان و ان جهان ؟  آن جهان بین وین جهان آمیخته

دل چو شاه امد زبان چون ترجمان   شاه بین با ترجمان آمیخته

اندر آمیزید زیرا بهر ماست    این زمین با آسمان آمیخته

آب و آتش بین و خاک و باد را   دشمنان چون دوستان آمیخته   *

 

 * دیوان شمس