اول نوشت :

 

لاشه ی حیوان کنج خرابه افتاده ، کودک با حالتی وحشتزده ، تنها

نشسته است و تکه سنگی در دست ، زل زده است به بدن بی جان

حیوان . از جایش بر می خیزد . قطره ای اشک روی صورتش جاری

می شود . با خود می اندیشد : ( آیا دوستش داشتم ؟ !!! ) . کمی صبر

می کند . با دقت نگاه می کند . چشمانش را با آستینش پاک می کند .

سرش را بالا می آورد . راهش را کج می کند و می رود .

 

درد دل :

 

افسانه هایت را حرام نکن !!هر بار که شروع می کنی چیزی را ماله

بکشی ، تمام آسمان و ریسمان های بشریت را به هم می بافی .

افسانه هایت را مصرف نکن . هم کاغذ های ذهن من برای خط خطی

شدن جای کافی ندارد هم آتش که گر بگیرد اینها مثل خوراک می مانند .

و من برای تو از همین هاست که می ترسم .

 

 

پ . ن : خیالم را که ول می کنم اثبات میکند انصافا خوب بلد است بچرد .

هرجا که بخواهد سرک میکشد .

 

                                                                                           .  .  .