بر آهن گداخته ی دل بکوب . آتش برمی آید . قصه ، قصه ی بازار چه ی قدیمی 

نیست که دست فروش ها هرچه داشتند عرضه کنند . اینبار بر طبل میکوبند . 

اینبار صدا صدا را میبلعید . و من توهم ثانیه ها را مو به مو مرور میکنم . ای 

خانه های در خیال من نقش بسته . جمع کنید بساط خویش را . جمع کنید . چه 

خانه های پوسیده ی بی چیزی . چه خانه های رنگ پریده ی بی روحی . و 

چه دلبستن های واهی و بی معنایی . گریه های کودک با دست های سیاهش به 

ذهن رسوخ میکند . و من مانده ام . کدام اعتبار . دست های نیازمند . چشم های 

منتظر . عجب حکایت بی پایانیست . وهم ثانیه های من . در خود میچرخم . 

گویی مستی در پی خویش می گردد . گویی مجنونی در پی رویایی نیافته . 

گویی لیلایی دارم گمشده . گویی . تو هر چه میخواهی بگو . ولی این من دیگر 

من نیست . گم شده است . کشاکش ثانیه های این میانه ی بازار . ای . ای . ای . 

ای داد از این وازه ها . چقدر سخن بی محتواست . چقدر من محتاج ابیاتم . کلمات 

مرا وا میگذارند و تو پیش میبری . بیا . بیا . بیا . این دست های من . سکوت 

مرا از آن خود دان . این چشم ها و این تو . دیگر نیازی به سخن پراکنی نیست . 

رهایم کن . این چه دیدنیست ؟ آن چه دیدنی بود بی تو . چون آهنی که بکوبند . 

آتش می پراکند . آتش . این شعله های از دل تفتیده ی اهن برآمده . به شور 

می آوردم . به هیجان . به واژه . به بی واژگی . به حرف و به بی حرفی . 

توامان و خود نمیدانم چگونه چنین میشود . چگونه  . . .  


                                                                                  .  .  .