پیله

پیله :
این پیله ی ابهام . این پیله ی واژگان بی پایان . این دست انداخته بر لایه های نگاه .
چنان چنگالش را درتن ثانیه ها فرو میکند که عمر ، تا بخواهد به خود بجنبد صدای
سوت پایان به گوش میرسد . این پیله ی ابهام . این واژگان دروغین . اینبار هم به
دور خود تنیدن های پیاپی . باید که دوباره شد و سر برآورد . باید که این تنیده ی خود
را بساط ظهوری دوباره کرد . تنیده ها برای دوباره شدن بوده است نه تن واره هایی
برای تفاخر .
ما انچه قرار بود پیله ای باشد تا از آن وجود سخیفی را به عظمت پرواز درآوریم به
ترفند بازی روزگار پا و دستی سوراخ کرده ایم و لباس تفاخر خود ساخته ایم و بدان
میبالیم . ما بال پریدن در نیاورده ایم . ما اگر که از این تنیده ها سر بر نیاوریم هنوز
پرواز ممکن نیست . آه ای پیله های به دور خویشتن تنیده مرا دوباره ای سازید نه
تنواره ای .
آسمان :
امشب انگار تن ثانیه ها رنگی دگر دارد . و من آسمان خدا را زیر و رو میکنم ،
گوشه گوشه را . میدانی ؟ مادرم شب بخیر ها را که میگفت باید میخوابیدیم . اما
خوب یادم هست . پشت بام خانه ی مادر بزرگ بود و خنکای شب تابستان . گرمای
هوا فروکش کرده و آسمان پر بود از زلالی کودکانه ی چشمانی که به دنبال هر
ردی میگشت تا قصه های بی پروایی را بپروراند ... و اما امشب هم انگار عجیب
عاشقم . امشب هم میتوانم تمام ستاره ه...ا را با نوک انگشتانم بشمارم . هر ده تا
را خط بکشم . تا یادم نرود ستاره ها چقدر زیادند . که یادم نرود آسمان از پشت بام
خانه ی مادر بزرگ چه سادگی دلنشینی داشت و من احساس گناه میکنم هر وقت
به آسمان نگاه کنم و آن زلالی را نبینم . انگار چیزی میگوید داری میمیری . داری
در سیاهی خود میمیری . و تند به خودم می آیم . نه . من نباید اسیر این روزمرگی های
بی پایان باشم . آسمان من باید همان زلالی بماند . خط های ده تایی ام را هزارگان
به یغما نخواهد برد . هرگز . هرگز .
شاهنامه خوانی :
بگذار بگویمت ای دوست . اینبار میخواهم شاهنامه خوانی کنم . به همان وسعت و
عظمت . به اعتبار همان بی شمار تنی که بر خاک افتاد . به همان . . . بگذار بگویمت
اینبار نه قصه قصه ی سهراب است و نه سیاوش . اینبار قصه ی فرو خوردن خود است .
سر براوردن از آتش . به پختگی کوزه ای که خام بود و همیشه میترسید مبادا او را
جوری بپزند که صدای گوساله ی سامری از حنجره ی شکل گرفته اش تا ابد تن آسمان
را بلرزاند . بگذار بگویمت که چه تاریخچه ایست این کشاکش . بگذار . بگذار بگویمت . . .
. . .
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 1:9 توسط دیار یار