سال های سال است خدا حافظی هایم را کرده ام . با همه . یادت

هست ؟ گفته بودی می آیی !! و وقتی آمدی دست هایت را خواهم

گرفت . یادت هست ؟انگشتت را بلند کردی و گفتی انجا را میبینی ؟

( زل زده بودم به دور دست ها ) گفتی با هم تا خود خود خود آنجا

خواهیم دوید و من هر شب خواب دیده ام که تن ابر ها را خواهم دوید

و صبح اول وقت  موهایم را همانطور که مامان همیشه شانه میزد

شانه کرده ام . جای دست هایش را در امتداد عطر نگاهش بوسیده ام .

کفش هایم را تمیز و مرتب پوشیده ام خداحافظی هایم را گرفته ام و

نشسته ام به انتظار تو . سال های سال است ! یادت هست ؟ یادت هست

که گفته بودی ؟ یادت هست ؟ امشب هم زانو بغل گرفته نشسته ام .

انگار بوی تو می آید . انگار بوی تو در تمام ثانیه ها جاریست  . . . انگار 

 

                                                                                    .  .  .