کوتاه
دلنوشت ۱ :
باران که بر نگاه تو بارید دل شکست . افسانه های چند هزار ساله به خاموشی
گراییدند و قاعده های گردش ایام از هم پاشید . دیگر هیچ قانونی به سطح ادراک
دل اشراف نداشت . و من بودم و چشمهایت . و من بودم و جهانی از هم پاره پاره
شده . و من بودم و منی که دیگر من نبود . . .
دلنوشت ۲ :
باران که بر دلم بارید شست . برد . من را . من را از من . و تو را از تویی تو از من .
باران که بارید دیگر نه تو بود نه من . باران که بارید دیگر نیستم . . .
دلتنگی :
از کدام سمت طلوع میکنی ای روشنایی بی غروب . کدام سمت را قبله گاه
حضورت کنم که جانم از سمتی دیگر به ملال نیفتد . شکایت ابعاد را که بر دل
میکوبند بر کدام سرا برم . شکایت ابعاد که مرا متهم میکنند به ظالم بودن . ای
همیشه ی بی پایان .
. . .