پیکره
مرد عاشق دست هایش التهاب عجیبی داشت .
تیشه در دست داشت و می تراشید
بر پیکره ی جان می کوبید و می تراشید و هر آنچه جز او بود پاره پاره می کرد !
بنای عشق می گذاشت . طرح عاشقی اش را بر خویش ترسیم می کرد !!
با خود می گفت : باید ساخت ساحت محبوب را بر طرح وجود !!
آنچه جز او باشد چه سود بودنش ؟
دست هایش ملتهب بود و حال عجیبی داشت .
تیشه در دستش . اما . انگار او نبود که می کوبید بر پیکره ی جان .
معشوق بود . تیشه در دستش ، افتاده به جان ، به تن ، پیکره ای می تراشید !
معشوق انگار تیشه در دستش مرد عاشق می تراشید .
. . .
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:17 توسط دیار یار