سجود

تا دوباره سر از خاک جدا شد و به آسمان عشق نظاره کرد و گفت : پس این چیست
که منم ؟ آیا تا همیشه باید این سوال من بی پاسخ باشد ؟ همچنان که سر نظاره گر
آسمان های بی شماره بود پاسخ آمد : بخوان . بخوان . گفت چه چیزی را بخوانم ؟
پاسخ داد: بخوان از دل . از عشق . با صدای وحدت جهان هستی ، نوای عاشقانه ی
عالم را به نوای جانانه دل بخوان . پرسید انگاه چه خواهد شد . گفت : آن را خود به
تصویر خواهی کشید . تو خود تجلی یک پاسخ خواهی بود . و در آن خواهی دید
هر آنچه باید دید را . آنگاه کلامی به وسعت بی انتهای عشق سر خواهی داد که
تمام جهان را مدهوش می سازد و همه در حیرت خواهند بود که چگونه جاری کننده ای
هستی !!! با وسعتی بی پایان . و اینجاست که خواهد گفت : اینست آنچه براو سجده
میکردید و جانشین به حق من بر روی زمین . . . !!!
. . .