بعضی ها اینجوریند  

روبرویم نشسته ای . نگاهم میکنی . طوری که انگار تا به حال مرا ندیده باشی .

طوری که گویی این اولین بار باشد که چشممان در چشم هم می افتد . به تو

فرصت میدهم . فرصت میدهم که خودت را پیدا کنی . آخر دست و پایت را گم

کرده ای . هول شده ای . از عرقی که روی پیشانی ات نشسته کاملا مشخص

است .  ولی انگار نه انگار . میخواهی با این حرکات اضطرابت را مخفی کنی .

اصلا از رو نمیروی . با اخم نگاهت میکنم . برایت دهن کجی میکنم . حالا بدجور

شاکی میشوی . شاید هم میترسی . گریه ات میگیرد . گریه ام میگیرد . آخر

طاقت اشک های تو را ندارم . نمیدانم چکار کنم . چرا اینطور شده ای . احساس

میکنم گمت کرده باشم . احساس غم سنگینی سینه ام را فرا میگیرد . تو

روبرویم باشی و من خوشحال نباشم ؟ تو باشی و اینطور اشکبار ؟ اشکهایت

را پاک میکنی . انگار یک غرور ذاتی نمی خواهد بگذارد کم بیاوری . باز  هم زل

میزنی به چشمهایم . اینبار من هم زل میزنم به چشمهایت . دقیق میشوم .

به نظرم تغییر کرده ای . عادی نیستی فکر کنم روی پیشانیت را لک گرفته . چند

وقت است تمیزت نکرده ام ؟  

 

یاد آوری :

بعضی جهان را متر میکنند به این بهانه که دو متر سهمیه ی شان هر کجای عالم

میتواند باشد .

 

دلخون نوشت :

با رفتنت هوا آنقدر سرد شد که نگاهم روی امتداد قدم هایت یخ زد .  

 

                                                                                  .  .  .