بر آهن گداخته ی دل بکوب . آتش برمی آید . قصه ، قصه ی بازار چه ی قدیمی
نیست که دست فروش ها هرچه داشتند عرضه کنند . اینبار بر طبل میکوبند .
اینبار صدا صدا را میبلعید . و من توهم ثانیه ها را مو به مو مرور میکنم . ای
خانه های در خیال من نقش بسته . جمع کنید بساط خویش را . جمع کنید . چه
خانه های پوسیده ی بی چیزی . چه خانه های رنگ پریده ی بی روحی . و
چه دلبستن های واهی و بی معنایی . گریه های کودک با دست های سیاهش به
ذهن رسوخ میکند . و من مانده ام . کدام اعتبار . دست های نیازمند . چشم های
منتظر . عجب حکایت بی پایانیست . وهم ثانیه های من . در خود میچرخم .
گویی مستی در پی خویش می گردد . گویی مجنونی در پی رویایی نیافته .
گویی لیلایی دارم گمشده . گویی . تو هر چه میخواهی بگو . ولی این من دیگر
من نیست . گم شده است . کشاکش ثانیه های این میانه ی بازار . ای . ای . ای .
ای داد از این وازه ها . چقدر سخن بی محتواست . چقدر من محتاج ابیاتم . کلمات
مرا وا میگذارند و تو پیش میبری . بیا . بیا . بیا . این دست های من . سکوت
مرا از آن خود دان . این چشم ها و این تو . دیگر نیازی به سخن پراکنی نیست .
رهایم کن . این چه دیدنیست ؟ آن چه دیدنی بود بی تو . چون آهنی که بکوبند .
آتش می پراکند . آتش . این شعله های از دل تفتیده ی اهن برآمده . به شور
می آوردم . به هیجان . به واژه . به بی واژگی . به حرف و به بی حرفی .
توامان و خود نمیدانم چگونه چنین میشود . چگونه . . .
. . .


سال های سال است خدا حافظی هایم را کرده ام . با همه . یادت
هست ؟ گفته بودی می آیی !! و وقتی آمدی دست هایت را خواهم
گرفت . یادت هست ؟انگشتت را بلند کردی و گفتی انجا را میبینی ؟
( زل زده بودم به دور دست ها ) گفتی با هم تا خود خود خود آنجا
خواهیم دوید و من هر شب خواب دیده ام که تن ابر ها را خواهم دوید
و صبح اول وقت موهایم را همانطور که مامان همیشه شانه میزد
شانه کرده ام . جای دست هایش را در امتداد عطر نگاهش بوسیده ام .
کفش هایم را تمیز و مرتب پوشیده ام خداحافظی هایم را گرفته ام و
نشسته ام به انتظار تو . سال های سال است ! یادت هست ؟ یادت هست
که گفته بودی ؟ یادت هست ؟ امشب هم زانو بغل گرفته نشسته ام .
انگار بوی تو می آید . انگار بوی تو در تمام ثانیه ها جاریست . . . انگار
. . .
دلنوشت ۱ :
باران که بر نگاه تو بارید دل شکست . افسانه های چند هزار ساله به خاموشی
گراییدند و قاعده های گردش ایام از هم پاشید . دیگر هیچ قانونی به سطح ادراک
دل اشراف نداشت . و من بودم و چشمهایت . و من بودم و جهانی از هم پاره پاره
شده . و من بودم و منی که دیگر من نبود . . .
دلنوشت ۲ :
باران که بر دلم بارید شست . برد . من را . من را از من . و تو را از تویی تو از من .
باران که بارید دیگر نه تو بود نه من . باران که بارید دیگر نیستم . . .
دلتنگی :
از کدام سمت طلوع میکنی ای روشنایی بی غروب . کدام سمت را قبله گاه
حضورت کنم که جانم از سمتی دیگر به ملال نیفتد . شکایت ابعاد را که بر دل
میکوبند بر کدام سرا برم . شکایت ابعاد که مرا متهم میکنند به ظالم بودن . ای
همیشه ی بی پایان .
. . .
یکی بود ، یکی نبود
کوچ کرد تا بی انتهای دل _ دستهایش را بر افق های دور بست – با خود قرار
گذاشت رهایی نباشد تا دوست اجازت فرماید !! چشم ها خسته و ملول از
بی خوابی های پیاپی بر تنگنای حادثه بنشسته بود که چه خواهد شد ! صدایی
گفت : چه میکنی ؟ گفت :تقلا . گفت مگر از تو تقلا خواستند ؟ گفت : نمی دانم .
گفت : دیگر چه میکنی ؟ پاسخ داد : اصرار . گفت : تو را اصرار خواستند ؟ گفت :
نمیدانم ! گفت : دیگر چه ؟ دیگر چه میکنی ؟ گفت : با این حساب دیگر هیچ .
هر انچه کنم بر وادی غلط باشد پس باشد که دیگر از خود هیچ نکنم . پاسخ آمد :
آری . همین ! هیچ ! در این دیار هیچ تو ، همچون همه چیزست و هرچه تو هیچ تر
عظیم تر !! آری . توان تو در نتیجه اثر ندارد ! حال چه میکنی ؟ برخیز ! طناب ها از دل
برگیر و بر طلب های پیایپی انداز که از اندازه برون نشود .!!
واگویه
آی دل . غمخانه ای بودی که نگاهی آبادت کرد ! حال تویی و صدایی آشنا . چرا
اینقدر غریبی می کنی ؟ این همان صداست ! یعنی تا این حد نا آشنا شده ؟
چرا نغمه های پیاپی بر تو اثر نمیکند ؟ دچار تکرار مشو ! تکرار بندیست که بر جان
می تنند و حیات را زایل می کنند ! تو در میانه ی راهی هستی که ایستادن نا به
هنگام هلاکی سخت است . از خانه ای خارج شده ای و هنوز به خانه ای نو داخل
نشده ای . این میان حسرت ها و اه ها بسیار دارد . دریاب خود را ! دریاب !!!
ترس
صادقانه بگویم . آستین بالا داده ام که از صحنه ی دلم خط بزنم . که را ؟ سوال عجیبی
می پرسی ! یعنی می خواهی بگویی نمی دانی ؟ تو نمی دانی ؟ تو که خط به خط
و واو به واو این بازی بی پایان را به میل خود دستخوش خوش خرامی های خود میکنی
و جان مرا به اسارت می کشی ؟ تو را میخواهم خط بزنم . تو را !! تو را !!
. . .
دلنامه :
خاک گرفته سطح مخروبه ی دل را !! لذتی عجیب دارد که هرکس از خرابی میپرسد
بگویم تو خانه خرابم کردی !
بدون شرح :
بیا ای عشق و بشکاف !
بیا ای عشق و برکن !
مرا از خویش و تن را . . .
و من را ، خیش و از تن !!
یاد آوری :
تا کجا می توان گریخت ؟ تا کجا می توان شانه خالی کرد ؟ روزی باید باشی ! انتخاب
با توست کدام سمت بایستی . باقی خود روی خواهد داد .
شکرانه :
بکوب که باید هر چیزی را بهایی باشد در حد و اندازه های خودش !! حدی که بر مستی
عاشقانه می زنی گویا می میراند !
حدیث نفس :
برخیز . برخیز که این خانه جای همچو تو نیست ! برخیز و بمیر ! دوباره شو ! برخیز !
. . .
تقدیم به استاد عشق :
زمین و زمان در خروش بود که شکافته شد دل و در آن بین سکوتی بود ژرف .
سوال شد که چنین خروشان و مملو از تلاطم های بی شمار ، در فضایی
آکنده از حرف و اعتراض و اتهام ، چگونه سکوتیست اینچنین درون دل ؟ چگونه
برون را خروشی بینیم عظیم و سرشار چون آتشفشانی سر از دریا برون آورده
و درون را آرام ؟ انگار که چشمه ای از جریان پر حرارت عشق در وجود میجوشد
و فضای اطراف را آکنده از آرامشی وصف ناشدنی می کند . چگونه چنین است ؟
پاسخ داد : میان درون و بیرون فرقی نیست !!! تفاوت در نقطه ی شاهدی ناظر
است و اعتباری که به خود در مقابل سایر واقعیت ها می دهد . لیکن حقیقت
یک حقیقت است ! در واقع ، آنکه به سرچشمه حقیقت دسترسی پیدا کرد ،
درون و بیرون را مزین به نور حقیقت خواهد یافت و آنچه با حقیقت عجین شد و
غرقه ی آن ، وحدت را در نگاه خواهد یافت . حال بروز آنچه در عالم ظاهر به دیده ی
شاهدی با نقطه ی شاهدی عالم مجاز می رسد ، آن جوش و خروش و هیجان و
سوختن های بی پایان است و شمشیر های آخته و فریاد های از ته دل یا سر بریده ی
منصور بر سر چوب پاره !!! آنچه پیوندگاه تمام اینها با آن آرامش و ایستادگیست
ادراک آن حقیقتیست که چون از آن منظر به شاهدی بنشینی چیزی نخواهی یافت
جز سکوتی ژرف و آرامش و اعتمادی وصف ناشدنی و ضمانتی که یار داده است . . .
. . .
مرد عاشق دست هایش التهاب عجیبی داشت .
تیشه در دست داشت و می تراشید
بر پیکره ی جان می کوبید و می تراشید و هر آنچه جز او بود پاره پاره می کرد !
بنای عشق می گذاشت . طرح عاشقی اش را بر خویش ترسیم می کرد !!
با خود می گفت : باید ساخت ساحت محبوب را بر طرح وجود !!
آنچه جز او باشد چه سود بودنش ؟
دست هایش ملتهب بود و حال عجیبی داشت .
تیشه در دستش . اما . انگار او نبود که می کوبید بر پیکره ی جان .
معشوق بود . تیشه در دستش ، افتاده به جان ، به تن ، پیکره ای می تراشید !
معشوق انگار تیشه در دستش مرد عاشق می تراشید .
. . .

تا دوباره سر از خاک جدا شد و به آسمان عشق نظاره کرد و گفت : پس این چیست
که منم ؟ آیا تا همیشه باید این سوال من بی پاسخ باشد ؟ همچنان که سر نظاره گر
آسمان های بی شماره بود پاسخ آمد : بخوان . بخوان . گفت چه چیزی را بخوانم ؟
پاسخ داد: بخوان از دل . از عشق . با صدای وحدت جهان هستی ، نوای عاشقانه ی
عالم را به نوای جانانه دل بخوان . پرسید انگاه چه خواهد شد . گفت : آن را خود به
تصویر خواهی کشید . تو خود تجلی یک پاسخ خواهی بود . و در آن خواهی دید
هر آنچه باید دید را . آنگاه کلامی به وسعت بی انتهای عشق سر خواهی داد که
تمام جهان را مدهوش می سازد و همه در حیرت خواهند بود که چگونه جاری کننده ای
هستی !!! با وسعتی بی پایان . و اینجاست که خواهد گفت : اینست آنچه براو سجده
میکردید و جانشین به حق من بر روی زمین . . . !!!
. . .
سطح آب را که نگاه میکنی ، با خود می اندیشی این یک قایق کوچک است که با هر موج
این سو و ان سو میرود . فکر میکنی تلاطم بی پایان دریا آخر روزی کمر این قایق کوچک
را از وسط خواهد شکست . گاهی به این سادگی که می اندیشی فکر میکنی همه چیز
با این هراس ها عجین شده است . با این ترس های هر روزه ی شکستن قایق و غرق
شدن در بی کرانه ی دریا . و چه بی پایان است این دریا . ولی صبر کن ! به یاد داری ؟
به یاد داری روزی را که چگونه تلاطم بی پایان دریای نیل بر سبدی کوچک هیچ اثر نکرد ؟
و سبد که انگار منشا عشقی بی پایان بود بر بستر مطمئن رود تجلی رحمتی بی پایان
بود . و دستی که انگار آرام آرام تن لطیف موجودی نیازمند را چنان نوازش میکرد که خنده
از لبانش ربوده نشود !! باور کن . قایق امن عشق او را پناهی است که نه تنها موجی
بر آن اثر ندارد که هیچ موجی حتی قصد شکستن آن نیز نمیکند . مگر نشنیدی صدای
ما رایت الی جمیلا را ؟ این قایق در وحدتی باور نکردنی از میان این امواج عبور خواهد کرد و به
دور دست ها خواهد پیوست . جایی که خورشید تو را در آغوش خواهد گرفت . و او را جز
عشق چیزی نیست . و آیا جز آغوش پر مهر محبوب پناه امنی میتوان جست ؟ باور کن
امن ترین پناه همین جاست که می بینی . لطافت این بازی همینست . به این سو و
انسو می اندازد و اخر در دل خویش میگیرد . و این را باور کن . باید از دریا بود . از دریا
که باشی دیگر چیزی برای ترسیدن نیست . کجا دیده ای بخشی از دریا از دریا بترسد .
باید گستردگی را به وسعت هستی دید . باید پیوستگی را ادراک کرد . آنوقت فریاد
انا الحق که سر داد همه مبهوت نگاه میکنند و حیرت زده و کمی نیز وحشت زده که چه
شده است . هر چه میخواهند ار دریا بیرونش بکشند نمیشود . کجای دریا را باید کم
کرد که از دریا جدا شود . و شیر خواره اش را اگر بگیری چیزی از دریا کم میشود ؟ و
پسرش را ؟ و برادر را ؟ صدای هل من ناصر همه را به سوی دریا ی عشق او می خواند
که بی پایان باشید . با ظرف آبی به جان دریا افتادن که چه ؟ کجا را می خواهی خالی
کنی ؟ بس است . کمی هم دل به دریا بزن . کمی هم خود را در زلالی عشق بشوی .
با شمشیر های زهر آلود هرچه بر فرق دریا بکوبی اثر نمیکند . تنها صدایی که خواهی
شنید قسم به رستگاریست . دل به دریا باید زد . طناب که می اندازند جسم را میکشند .
دریا بردنی نیست . دریا را . . .